X
تبلیغات
تاریخ ایران

تاریخ ایران

تغییر ادرس

با درود به شما دوستان گرامی

دوستان عزیز این وبلاگ تغییر پیدا کرده  برای خوندن مطالب جدید به ادرس زیر مراجعه کنید. منتظرتون هستم.بدرود


http://princeofsasani.mihanblog.com
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۵۷ توسط hossein moosavi دسته : نظر(0)

باز هم بوی محرم پیچیده در ایرانمان


فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری بزرگ شهیدان امام حسین(درود بر او و خاندان پاکش باد)  برایرانیان تسلیت باد.The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10120870705.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
                              حضرت امام حسین(ع) در اخرین ساعات عاشورا در صحرای کربلا

      محرم     در     ایران    از دوستان خواهش میکنم تا اخر بخونید خیلی جالبه
      
نمایش های غم انگیز

فردریک ریچاردز در شمار سیاحانی است که با داشتن مهارت فراوان در فن نقاشی و ذوق نویسندگی و شاعری مشاهدات خود را با بیانی لطیف و دقیق در کتابی تحت عنوان یک مسافر ایرانی شرح می دهد، او می نویسد در ماه محرم، عزاداری در یزد با چنان شور و حرارتی برگزار می شود که بعضی اوقات به یک اضطراب و التهاب مذهبی مبدّل می گردد، در میدان یزد که مقابل مدخل اصلی بازار واقع شده، چوب بست بزرگی تعبیه گردیده که نماینده یک نوع تابوتی است به نام نخل که هر سال آن را با شال و آینه می پوشانند، این دستگاه عجیب و غریب به وسیله صدها تن مرد، دور میدان حمل می شود، این مردان در زیر نخل اجتماع می کنند تا ثواب حرکت دادن آن نصیبشان شود. در طی مراسم محرم در ایران، سلسله ای از نمایش های غم انگیز در کوچه و خیابان به اجرا در می آید که همه آنها با خاطره مصیبت بزرگی که در دهم محرم یا عاشورا اتفاق افتاده، پایان می پذیرد. در روز عاشورا صحنه های زیادی به معرض نمایش گذاشته می شود.

مباحث تاریخی و فرهنگی عاشورا

حرکت کاروان کوچک از مکّه و ورود آنها به کربلاو جنگیدن آنها و سرانجام شهادت و اسارت زن ها و کودکان امام حسین(ع) توسط هنرپیشگان در نهایت اخلاص نشان داده می شود، قبل از این مراسم نوحه می خوانند و عدّه ای به زنجیر زدن و سینه زنی مشغولند. البته در شهر یزد کمتر تعزیه برگزار می شود اما احساسات مذهبی مردمان این دیار جدی تر از اغلب شهرهای ایران است. مجالس وعظ و روضه خوانی احساسات مذهبی مردم را تحریک می کند و موجب می شود که آن ها در حالت هیجان و از خودبیخود شدن زنجیر بزنند.(1)

اوژن اوبن که در در سال 1285 هجری به ایران آمده است در سفر نامه اش می نویسد: عاشورا بزرگترین روز ماتم و عزاداری است، از صبح زود دسته ها در چهارگوشه شهر تشکیل شده و به سوی بازار سرازیر می شوند پیش از تجمع در سبزه میدان، ابتدا همه آنها طبق سنت مرسوم به امامزاده زید تهران سری می زنند، انبوه جمعیت، سراسر میدان، پشت بام ها و بالای دیوارهای خانه های مجاور را از سپیده صبح

اشغال کرده اند، دسته ها از راسته ها و راهروهای مختلف بازار به این میدان روی می آورند هر دسته با علامت مخصوص در حرکت است. پنجه حضرت عباس، پرچم های سبز و سیاهی که به هم گره خورده اند یا علم ها و کتل هایی که بر بالای آنها پره ها و تیغه های فلزی نصب کرده اند احتمالاً نهادهای تشیع به شمار می روند، اسبان سیاه پوش نشانه ای از اسبان حسین، فرزندان و برادرانش و اسبی خون آلود با کبوتری بر پشت آن که یادآور صحنه ای از شهادت امام سوم است، سینه زن ها با آهنگی موزون بر سینه می زنند به طوری که جای ضربان سرخ می شود، عده ای زنجیر می زنند و گروهی بر سرهای خود گل مالیده اند. شعارها همراه با نوحه خوان تکرار می گردد. شیعیان تنها به شنیدن مرثیه قانع نیستند و علاقه شدیدی دارند تا با اجرای نمایش های صحنه هایی از مصائب رهبران مذهبی را مجسّم و خوب درک و لمس کنند.(2)

نوحه های سوزناک

دکتر ویلز که در زمان ناصرالدین شاه قاجار در شیراز بسر می برده خاطرنشان می نماید: در سراسر محرم اغلب شیعیان به احترام امام حسین(ع) در تمامی برنامه های عزاداری و سینه زنی شرکت می کردند و لباس اکثریت آنان سیاه بود، غالب مردم حتی چند روز از آغاز محرم ملبس به این جامه می گردند و تا هفته ها بعد از خاتمه محرم همچنان سیاهپوش هستند، قبل از شروع تعزیه فردی روحانی بالای منبری که در کنار صحنه رو به جمعیت قرار داده شده بود رفت و شروع به موعظه و شرح مصیبت حسینی و دلیل مقاومت امام مسلمین و قیام او بر علیه ستمگر زمان نمود. صدایش کاملاً رسا و جملاتش مؤثر، قاطع و گرم و اثر گذار بود، به محض ذکر نام حسین، ناگهان فریاد حاضران بلند شد و سینه زنان، ماتم سرایی می کردند. صدای «حسین جان حسین جان» صادقانه و توأم با ناله و اشک آنان ولوله شگفتی ایجاد کرد. در این میان نوحه خوانی با تجربه که صدای گیرایی داشت به بالای چهارپایه ای رفت و شروع به مرثیه سرایی نمود، سینه زنان عاشق حسین(ع) هم ضمن حلقه زدن به دورش، هم آهنگ و همراه با تکان دادن دست راست او، شروع به نواختن ضربه هایی محکم بر سینه های عریان خود کردند، با وجود سرخ شدن سینه ها ذوق زده همچنان مشغول عزاداری بودند.صحنه آن چنان منقلب کننده و هیجان انگیز گشت که حتی اروپائیان حاضر در مجلس هم عنان اختیار از دست دادند و تحت تأثیر این همه خلوص و آشفتگی، افسرده خاطر شدند پس از آن تعزیه آغاز شد، همه صحنه ها مهیّج و منعکس کننده ظلمی بی نظیر از سوی ظالم و مقاومتی تحسین برانگیز از طرف امام مظلوم بود.(3)

صحنه های سوگواری چنان در این ایام تأثیر دارد که وقتی سون هدین هلندی برای تحقیق در کویرهای مرکزی ایران، به این سرزمین می آید و متوجه می شود در طبس عزاداری است، مشتاق مشاهده آن می گردد، و گزارشی از این مراسم در کتاب خود، کویرهای ایران، می آورد:

دو روز جلوتر از بزرگترین روز مذهبی شیعیان یعنی ماه محرم وارد طبس شدم، دهه اول این ماه به امام حسین اختصاص دارد، هیچ روزی از سال همچو عاشورا احساسات شیعیان را به این اندازه تحریک نمی کند. یاد حسین در تمام شهرهای ایران با نوحه ها و ناله های بلند و اشک های گرم زنده می شود و مردم به خاطر مرگ شهید بزرگ و شکست ظاهری خاندان علی گریه می کنند. دلاوری های حسین مورد تقدیر قرار می گیرد و از دشمنش یزید به نفرت و به بدی یاد می شود. تمام ماجرای این بخش از تاریخ شیعیان با شبیه خوانی، روی صحنه می آید.(4)

عزاداری چنان با حیات معنوی و اجتماعی مردم آمیخته است که هرگونه حادثه ای نمی تواند مانع برگزاری آن شود، در سال 1310 هـ.ق که مرض وبا در ایران و تهران تعداد زیادی از مردم را تلف نمود به رغم بروز این بیماری مهلک مردم تهران که در شهر مانده و به شمیرانات رفته بودند، و حتی کسانی که به مناطق خارج از تهران گریخته بودند با وجود از دست دادن عزیزان و بستگان خود و بیم ابتلاء به وبا، در ایام محرم به سوگواری پرداختند. عین السلطنه می نویسد: همه چیز گران است، هیچ چیز پیدا نمی شود و اگر هم پیدا شود خیلی گران می باشد، روضه خوانی و خیرات به حدی در تهران و شمیرانات زیاد شده که چه نویسم، آش زین العابدین در تمام کوچه ها و گذرها طبخ می شود دستجات سینه زن متصل درگردشند این در حالی است که در تبریز 8000 نفر و در تهران 20000 نفر بر اثر بیماری وبا جان باخته بودند و در آن زمان جمعیت تهران زیاد نبود و این میزان درصد مهمی از سکنه آن را تشکیل می داد. در سال بعد با وجود خطر وبا، مجالس عزاداری با شکوه هرچه تمام تر برگزار گردید و به علاوه فرنگی مآبی بیماری دیگری بود که موریانه وار می خواست در ایمان و باورهای مردم رسوخ کند و آنها را از سنت های مذهبی جدا کند.(5) اعتماد السلطنه ذیل وقایع محرم 1312 هـ.ق به رواج فرنگی بازی و تأثیر سوء آن بر عزاداری محرم اشاره می کند: مجالس روضه خوانی را کم دیدم، تکایایی بسته بودند بی رونق و بی اسباب و جمعیت در کوچه ها کم دیده می شدند. روی هم رفته فرنگی بازی عقاید را سست کرده و نمی دانم این از برای ملت و دولت ایران خوب است یا بد. با وجود تلاش غرب گرایان در محرم 1312 هـ.ق نیز مراسم محرم با شکوه و توأم با هیجان مردم برگزار شد. جمعه دوم محرم 1312هـ.ق مسجد شیخ عبدالحسین که چند سال تجار ترک آنجا مفصلاً روضه خوانی می کنند باز به همان تفصیل برپا بود. امسال با این گرما روضه خوانی از سال گذشته بیشتر است.(6) در دوران حکومت مظفرالدین شاه نیز عزاداری محرم با همان هیجان قبلی برگزار می گردید و در سال 1316 هـ. ق مجالس روضه خوانی بیشتر شده بود: از هر کوچه بگذری اقلاً چهار پنج چادر زده اند در گذرها و سقاخانه ها و مسجد که الی ماشاءاللّه، دسته امسال زیاد است امّا حکم شده از محله خود به جای دیگر نروند، تمام دسته های سینه زن امسال در حال حرکت بود.(7) در این سال افرادی روشنفکرنما و متمایل به غرب و نیز فرقه های ضاله به شدت مشغول فعالیت های تبلیغی بودند تا مردم را از شعائر مذهبی و خصوص عزاداری عاشورا جدا کنند امّا در صفر سال 1320 هـ.ق با آن که نان در خراسان و تهران کمیاب شد و تهیه آن بسیار گران بود، عزاداری برپا شد، محرم سال 1321 هـ.ق نیز به همین منوال گذشت. محرم سال 1323 هـ.ق مصادف با نوروز بود. در این سال مردم عید نگرفتند ومراسم عزاداری باشکوه ویژه ای برگزار شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۷/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۱۷ توسط hossein moosavi دسته : نظر(0)

وطن یعنی پدر مادر نیاکان

وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت، اصل، ریشه سر آغاز و سر انجام همیشه
وطن یعنی نگاه هم وطن دوست هر آنجایی که دانی هم وطن اوست
وطن یعنی هوای کوچه ی یار در آن کو دل شکستن های بسیار
نگاهی زیر چشمی، عاشقانه به کوچه آمدن با هر بهانه
وطن یعنی غم هم سایه خوردن وطن یعنی دل هم سایه بردن
سه تیغ و صخره و دریا و هامون ارس، زاینده رود، اروند، کارون
وطن یعنی بلندای دماوند شکیبا، دل در آتش، پای در بند
وطن یعنی وطن، استان به استان خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
وطن یعنی سرای ترک با پارس وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی همه سازندگی ها رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت صلای صبح ملی کردن نفت
وطن یعنی دلیر و گرد با هم وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
همه یک جان و یک دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر سده، نوروز، یلدا، مهرگان، تیر
وطن یعنی جلال مانده جاوید ستون و سر ستون تخت جمشید
هزاران نقش و خط مانده در یاد صبا، کلهر، کمال الملک، بهزاد
نکیسا، باربد، افسانه و چنگ سرود تیشه ی فرهاد در سنگ
سر و سرمایه های سر فرازی ابوریحان و خوارزمی و رازی
به اوج علم و دانش ره نوردی ابو نصر، ابن سینا، سهروردی
به بحر عشق و عرفان ناخدایی عراقی، رودکی، جامی، سنایی
وطن یعنی به فرهنگ آشنایی دُر لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی پیام و پند سعدی زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی هوا و حال حافظ شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی شب شه نامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهایی ز آتش و خون خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی گرامی، مرز تا مرز وطن یعنی حریم گیو و گودرز
وطن یعنی هدف، یعنی شهامت وطن یعنی شرف، یعنی شهادت
وطن یعنی شهید، آزاده، جان باز شلمچه، پاوه، سوسن گرد، اهواز
وطن یعنی گذشته، حال، فردا تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران

علیرضا شجاع پور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۲۸ توسط hossein moosavi دسته : نظر(1)

هویت سازان اروپایی به دنبال کوچک شماری ایرانیان

این مطلب رو از تارنمای سیاسی تاریخی ایران پرست با تایید خودشون برداشت کردم تا همه از این دروغ ها مطلع با شند وبه یاری اهورامزدا هرچه زودتر این دروغ گویان رسوا شوند دوست خوبم این مطلب رو حتما تا اخر بخون ونظرت رو راجع به مطلب بنویس چون برای نویسنده اش مهم هست و این مطلب رو برای دیگران هم بفرست چون خیلی حیثیتی هست و همه باید بدونن. به امید نا امیدی این درغ گویان هویت ساز

درود بر همه ی دوستان و خوانندگان و همکاران ارجمند.

این نوشتار را بر پایه ی نیاز روز نوشتم و از دوستان میخواهم که تا جایی که میتوانند روی درون مایه این نوشته بیاندیشند و نقاط ضعف و قدرت ان را بگویند تا در اینده بتوانیم از اندیشه دیگر دوستان نیز تا جایی که میتوانیم بهره ببریم.

(دوستان این نوشتار را تا پایان بخوانید چون به خون و نژاد ما برمیگردد)

سخن را از اینجا اغاز میکنم که پس پیمودن گامهایی در رشد دارایی و فرهنگی و تا اندازه ای صنعتی در اروپا و همچنین به دنبال گسترش استعمار انها بر کشورهای دیگر به ویژه کشورهای اسیایی ان ها به دنبال هویت سازی برای خود و همچنین بزرگ نشان دادن نژاد خود رفتند و این کارشان نیز قابل توجیه است.

از انجایی که سرور جهان باید دارای نژادی بزرگ و برتر از دیگر نژادها باشد انها نیز این سیاست دروغین را پی گرفتند و به دنبال هویت سازی برای خود دست به کارهایی زدند و فرایند نوشتارهای ان روزگار را امروزه برخی از ما تاریخ و حقیقت مسلم میدانیم.


اینگونه نوشته اند که:

اریان ها پس از سرد شدن جایی که در ان زندگی میکردند یا به چرایی هایی مانند کمبود چراگاه ها دست به کوچ همگانی زدند.

برخی از انها در هندوستان و برخی در فلات و کشور کنونی ایران و برخی نیز به اروپا رفتند و کشورهای اروپایی را پایه ریزی کردند.

سپس سخن از زبان هندی و اروپایی به میان اوردند و به عبارتی خود را درون گود انداختند و بررسی زبان اریان ها را در بررسی زبان های اروپایی دانستند.


حال انکه انان سه هزار و پانصد سال پیش را تاریخ کوچ اریان ها دانسته اند و این در صورتی است که تاریخ اوستایی و تاریخ پیامبری و به پیامبری رسیدن زرتشت سپیتمان (پیام اور ایرانی) 3748 سال پیش را نشان میدهد(البته تاریخ زندگی زرتشت همیشه دارای شبهاتی بوده و اروپاییهان هم همیشه به دنبال خواست خود این تاریخ را یا بالای 6000 سال دانسته اند یا زرتشت را در زمان هخامنشیان معرفی کرده اند.اما تاریخی که از سوی سرچشمه های راستین نمایانده شده است 3748 را تا امسال نشان میدهد)


و اما بر پایه ی نوشتارهای انان 3500 سال پیش تازه ارایان ها اغاز به کوچ کردند اما تاریخ اوستایی ما 3748 را نشان میدهد.

یعنی نزدیک به 300 سال پیش از تاریخی که انها تاریخ کوچ دانسته اند زرتشت اغاز به تبلیغ کرده است.

و این در صورتی است که زمان زرتشت (شاه گشتاسپ)   زمان پایان سلسله ی کیانیان بوده است و خدا میداند چند سال پیش از زرتشت سلسله ی کیانیان و پیش از کیانیان چند هزار سال سلسله ی پیشدادیان در ایران فرمانروایی کرده است و این حقایق از ریشه با انچه اروپاییان در راستای هویت سازی برای خود اورده اند فرق دارد.

ازین گذشته میان ادیان ایرانی و هندی تا اندازه زیادی شباهت هایی وجود دارد و ممکن است این بر اساس همسایگی این دو کشور به وجود امده باشد و همانگونه که میدانید شاه گشتاسپ به عنوان شاه ایران در کشور افغانستان کنونی فرمانروایی میکرده است و این گویای همسایگی ایرانیان و هندیان از دیرباز بوده است.

اروپاییان این را دست اویز قرار داده اند و اریان ها هندوها را یکی دانستند و در این اب گلالود خود را و هویت و تاریخ خود را هم به میان افکندند و خدا میداند و کی و کجا انها هم اریایی شدند.

خب تا اینجای کار تا اندازه ای که به کار میاید به نژاد پر افتخار اریایی پرداختند.


اما برای اینکه نژاد ایرانی را با خود (که ادعای سروری جهان را میکردند) یکی ندادند بحث تازش یونان و تازی و مغول را پیش کشیدند(که البته اینان حقایق تاریخی اند و انها دست اویز قرارشان داده اند)

و گفتند نژاد کنونی ایران نژادی امیخته از خون پست تازی و مغول میباشد.

واژگان تازی و مغول را هم که در زبان ما امده اند و همچنین چهره ی ایرانیان امروز را هم دلیلی کردند برای ادعای دروغین خود.

نخست به سرنوشته ی زبان میپردازیم:

اگر در زبان و واژگانی که از تازی یا مغول در زبان ایرانی امده اند خوب ژرف شوید میبینید که بیشتر افعال نوشته ها دارای واژگانی از این زبان ها میباشد.

و توضیح این نیز بسیار روشن است.انها چون فرمانروا بوده اند(در دوره هایی) زبان انها زبان درباری و همچنین زبان دیوانی و .... شده است.

همچنین همانگونه که میدانید زمانی زبان دانش جهان اسلام زبان تازی بوده است و دانشمندان ایرانی با این زبان کتاب ها .... خود را مینوشتند و به دیگران نیز میاموختند.

و همانگونه که میدانید اندیشمندان و دانشمندان هر قوم و ملت تا انداژه ی زیادی روی زبان اندیشه ان ملت تاثیر میگذارند.

زمانی که فلان دانشجو در ان روزگار میخواست فلان کتاب را بخواند سپس کتابی دیگر بنویسد و لازمه این کار دانستن زبان تازی بود جای شگفتی نیست اگر واژگانی هم از ان زبان درون زبان ما امده باشد.

چون به هر روی این زبان را در گفتگوی روزانه خود و در دانشگاهای ان زمان هم به کار میبرد.

همانگونه که گفتیم این زبان سال های سال زبان دانش و فرهنک و حکومت ما بوده است و هیچ جای شگفتی نیست اگر پای واژگان بیگانه به واسطه زبان دانش ایران ان روزگار به زبان پارسی باز شده باشد.

در این نکته دقت کنید که چون زبان دین و فروانروایی و دانشمندان ایران تازی بوده است  واژگان تازی که رون پارسی امده اند بیشتر بوده تا واژگان مغلی که تنها به واسطه فرمانروایی در پارسی وارد شده.

و این خود گواه بر این ادعاست که زبان دانش ان روز بر زبان مردم تاثیر گذاشته است.

وگر نه همانگونه که تازیان بر ایران تاختند مغولان نیز امدند اما چرا واژگان تازی بسیار بیش از مغول وارد زبان پارسی شد؟

اما اروپاییان این را دستاویز قرار داده اند و نژاد ایرانی را به این بهانه نژادی امیخته از خون های دیگر دانسته اند.

و اما مساله دیگری که پیش کشیدند مساله چهره بود.

و نزدکی تقریبی چهره ایرانیان و تازیان.

نخست باید این را گفت که بسیاری از کشورهایی که امروزه خود را تازی میدانند و زبان و نژاد خود را منصوب به تازیان کرده اند اصلا عرب نیستند و با رجوع به تاریخ راست بودن این ادعا بر ما نیز ثابت میگردد.( و تنها به واسطه زبان تازی خود را تازی میدانند)

دوم اینکه شرایط اب و هوایی روی چهره و پیگر انسان ها تاثیر میگذارد.

همانگونه که میدانید تازیان همانگونه که به مازندران کردستان بلوچستان و هرمزگان رفتند به اذربایگان و اصفهان و .... هم رفته اند.

اما چگونه است که مازندرانیان با هرمزگانیان

اصفهانی ها با اذری ها

لرستانی ها با بلوچ ها دارای چهره متفاوتی هستند؟

و این در صورتی است که تازیان در این مناطق به یک اندازه داخل شده اند.

خب پر اشکار است که این تفاوت در چهره ها به شرایط اب و هوایی برمیگردد نه  امیختگی نژادی.

این دو چرایی (دلیل) ر ا هم که کنار بگذاریم.


ایا یک تازی اگر خونش بر خون اریایی غلبه کند و در ایران زندگی کند ایا میاید و به زبان ایرانی سخن میگوید و از زبان پارسی نگاهداری میکند؟


پر اسکار است که چنین نیست.

و این اندازه (که کم هم نیست) از زبان ناب ایرانی که به جای مانده است را ایرانیان و نه تازیان نگاهداری کرده اند و این برای ان بوده که این زبان نیای انهاست.

دوستان اگر نژادی به نام اریان باشد که هست ما وارثان ان خون و نژادیم و نه اروپاییان و ماییم فرزند کوروش و داریوش و اردشیر و شاپور و دیگر بزرگان نه انان.

و هیچگونه امیختگی که انان( تا این اندازه و در ایران) ادعایش را میکنند وجود ندارد و ما دارای خون پاک ایرانی و اریایی هستیم.

ما نباید با خواندن و اوردن تاریخی که انها بر پایه دروغ نوشته اند مهر تایید بر نوشته ها و سخن ها ادعاهای انان بزنیم.

دوستان تا جایی که میتوانید روی این نوشتار که مطعلق به همه ی ماست و من تنها نویسنده ان بوده ام بیاندیشید و تا جایی که میتوانید سرنوشته های این نوشتار یا نوشته هایی شبیه به این را پخش کنید.

برای همین پخش این نوشتار را با اوردن نام تارنما برای همه ی دوستانی که میخواهند استفاده کنند روا میدانم.


شاد باشید و پیروز

و در پناه مزدا.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۴۴ توسط hossein moosavi دسته : نظر(1)

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

استاد دکتر خسرو فرشید‌ورد متولد 1308 در ملایر بود و پس از اخذ مدرک دکترا در رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد.‏‎ ‎‏ این استاد زبان و ادبیات فارسی نزدیک به 20 عنوان کتاب در زمان حیات خود چاپ و منتشر کرد که در سه حوزه قابل مطالعه است‏‎.

‎دکتر فرشید ورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر قدیمی که از مشهورترین سروده‌های استاد نیز هست، به خوبی محبت خالصانه او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می‌دهد:

این خانه قشنگ است ولی خانة من نیست‎
‎‏این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست‎ ‎
‏آن کشور نو، آن وطـن دانش و صنعت‏‎
‎‏هرگز به دل انگیـزی ایران کهن نیست‎ ‎
‏در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان‏‎
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست‎ ‎
‏در دامن بحر خزر و ساحل گیلان‎
‎‏موجی است که در ساحل دریای عدن نیست‎ ‎
‏در پیکر گلهای دلاویز شمیران‎
‎‏عطری است که در نافة آهوی ختن نیست‎ ‎
‏ آواره‌ام و خسته و سرگشته و حیران‎
‎‏هرجا که روم هیچ کجا خانة من نیست‎ ‎
‏آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی است‎
‎‏دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست‎ ‎
‏من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ‏‎
‎‏در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست‎ ‎
‏هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران‎
‎‏بی‌شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست‎ ‎
‏پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران‏‎
‎‏لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست‎ ‎
‏هر چند که سرسبز بوَد دامنة آلپ‏‎
‎‏چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست‎ ‎
‏این کوه بلند است ولی نیست دماوند‏‎
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست‎ ‎
‏این شهرعظیم است ولی شهرغریب است‏‎
‎‏این خانه قشنگ است ولی خانة من نیست‎

یادش گرامی باد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۷/۹/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۵۱ توسط hossein moosavi دسته : نظر(0)

میدونم کوروش کبیر رو نمیشه تو چند خط توضیح داد ولی سعی کردم مفید و مختصر باشه

کورش کبیر :

وی کورش کبیر نام گرفت و اسطوره ایرانیان شد . وی اتحاد پارسیان را تشکیل داد و ازکوچ نشینان پارسی یک کشور متحد ساخت و در مقابل تجاوزهای متعدد قبایل مختلف و کشورهای همسایه محافظت نمود . کورش نامدار در طول چند سال ایالات زیادی را از شمال و جنوب ایران و کشورهای همسایه ? در غرب کشور لیدی و شهرهای یونان آسیای صغیر را تا حدود مدینترانه را جزوی از قلمرو پادشاهی خود کرد وی در سال ۵۴۹ پیش از میلاد با لقب شاه انشان در الواح ظاهر شد. در سال ۵۴۶ قبل از میلاد لقب شاه پارس را گرفت . کورش در سال ۵۴۶ قبل از میلاد از کوهها گذر کرد و خود را به آسیای صغیر رساند که در آن زمان کاری شگفت آور محسوب میشد .

او با گذشتن از دجله که در نزدیکی های نینوا بود از بین النهرین عبور کرد و با دنبال کردن دامنه کوههای شمالی بین النهرین جلگه مذبور را پشت سر نهاد . او بعد از رسیدن به “کاپادوکیه” فرستاده ای نزد “کروزوس ” شاه لیدی فرستاد که سوگند یاد کند علیه وی شورش نکند و کروزوس به کورش وفادار بماند و اگر اینچنین کند بر پادشاهی خود ابقا خواهد ماند . کروزوس آنرا رد کرد و سپس کورش مجبور به حمله بدانجا شد .

کورش هخامنشی کروزوس پادشاه لیدی را شکست داد . کورش در سالهای ۵۴۵ تا ۵۳۹ قبل از میلاد به مدت شش سال با قبایل مهاجم اطراف دریای خزر و هند سکونت داشتند در جنگ بود . پی سپس از آن شهر بلخ را تصرف کرد . سپس تا کنار رودخانه یاکسارتس ( سیر دریا ) پیش رفت . او بناهای مستحکمی در آنجا ساخت که تا حمله اسکندر باقی بود . سپس سکاهها را مغلوب کرد . وی در سال ۵۳۹ وارد بابل شد . بابل مهمترین شهر سیاسی و صنعتی و تجاری آن روزگار بود و کسی نتوانسته بود پا بدانجا بگذارد . او بابل را تصرف کرد و به احترام به خدایان آنان در معبد آنان در برابر خدای مردوک تاجگذاری نمود .

وی اعلامیه آزادی انسانها و آزادی حقوق بشر را در بابل صادر نمود . او دست “بل مردک” را لمس کرد و دین مزدایی خود را به آنان تحمیل نکرد . یهودیان را که غلامان آنجا بودند به اورشلیم و فلسطین بازگردادند و معابد ویران آنان را ترمیم کرد . سپس رسم بردگی را کلا باطل اعلام نمود و آنرا جرم دانست . سپس کلده و سوریه و فلسطین را تسخیر کرد. او در سال ۵۳۹ قبل از میلاد فرمان داد تا مسیر آب فرات را تغییر دهند و برگرداند و در نهایت پس از بینان نهادن بزرگترین شاهنشاهی تاریخ در جنگ با ماساژت کشته شد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۷/۹/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۵۰ توسط hossein moosavi دسته : پادشاهان هخامنشی قسمت اول(کوروش بزرگ) نظر(0)

طوایف پارسی

طوایف پارسی

در این قسمت درباره مردم و طوایف پارسی مطلبی را برای تان قرار داده ام و امیدوارم که از این مطلب استفاده کنید.

بنا به گفته هردوت پارسی ها به شش طایفه ده نشین و چهار طایفه چادر نشین تقسیم شده اند.  که شش طایفه ده نشین به کار کشاورزی مشغول بودند.و هردوت نام این طوایف را چنین بیان  می کند :

1- پاسارگاد (پازارگاد9

2- مارفین

3- ماسپین

4- پانتیل

5- دژوسیان(دروزین)

6- گرمانین

و چهار طایفه چادر نشین افراد بیابان گرد بودند که به کار چوپانی مشغول بودند و نام این طوایف به شرح زیر  می باشد:

1- داین

2- مارد (مرد)

3- دروپیک

4- ساگارتین (ساگارتی)

از تمام این طوایف سه طایفه اول یعنی پاسارگاد، مارفین و ماسپین ها از دیگران برتر و طئایف دیگر تابع آنها بودند.

هخامنشیان نیز کشاورز و از طایفه پاسارگاد بودند.( همان طور که قبلا گفته شد هخا ـ اولین رهبر این قوم ـ سرکرده پاسارگاد بوده است.)

لازم به ذکر است که در دوره هخامنشیان طبقه بزرگان از هفت خانواده پارسی درجه اول تشکیل می شده اند که مناصب لشکری و کشوری در دست آنان بوده است.

طبقه دیگر در دوره هخامنشی طبقه مغان یا روحانیون است که از طوایف  ششگانه ماد بودند. این طبقه در دوره هخامنشی اهمیت و اعتبار داشته و اجرا کننده مراسم مذهبی به شمار می رفتند.

در دوره هخامنشی امیران و بزرگان در دستگاه های اداری و مذهبی از اسیران جنگی به عنوان کارگر استفاده   می کردند. و آنان را مانیا می خواندند. هم چنین از وجود آنها در امور ساختمانی و کشاورزی و صنعت  بهره می بردند. و غالبا آن ها را در روستاها اسکان می دادند.

همان طور که قبلا گفته شد هخامنشیان بیشتر کشاورز بودند و در این دوره ماموران دولتی مخصوصی ناظر بر امور کشاورزی و متصدی دریافت مالیات بودند. پادشاهان هخامنشی به امر کشاورزی اهمیت می داده و به کسانی که زمین های بایر را تبدیل به اراضی زراعتی و پرداخت کرده یا به احداث قنات می پرداختند پاداش خوبی        می دادند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳/۹/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۳ توسط hossein moosavi دسته : نظر(1)

شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت هفتم (لیدی)

مردم لیدی نیز ابتدا كوچ نشین بودند اما سرانجام درغرب تركیه امروزی ساكن شدند و كشور لیدی را بوجود آوردند . در آن منطقه رود بزرگی وجود نداشت به همین دلیل همه ی مردم نمی توانستند به كشاورزی بپردازند در عوض چون كشور لیدی به دریا نزدیك بود كار دریا نوردی و بازرگانی در آنجا رونق گرفت . در آن دوران بسیاری از مردم در شهرهای بزرگ به بازرگانی به شكل مبادله كالا به كالا مشغول بودند . مردم لیدی با اختراع پول در كار بازرگانی موفقیت های بیشتری بدست آوردند .در كشور لیدی معادن طلای بسیاری وجود داشت از این رو مردم این كشور برای نخستین بار از طلا سكه زدند و با آن به بازرگانی پرداختند .طولی نكشید آنها بسیار ثروتمند شدند . لیدی ها به زیبایی پایتخت كشورخود ، شهر «سارد » بسیار اهمیت         میدادند و بیشتر ثروت خود را در این راه خرج می كردند بازرگانان كشور لیدی با كشورهای یونان و فنیقیه روابط بازرگانی زیادی داشتند فنیقیه در محل كشور لبنان كنونی واقع شده بود و مردم آن به كار بازرگانی در دریا و خشكی مشغول بودند . آنها ساختن پول را از مردم لیدی و دانش های زمان خود را از مردم كشورهای دیگر آموختند . یكی از مهم ترین كارهای فنیقی ها اختراع الفبا بود . مردم لیدی و فنیقیه بامردم یونان روابط بازرگانی داشتند . یونانی ها كه به تازگی شهر نشین شده بودند بسیاری از دانشهای زمان خود را از مردم كشورها ی دیگر فرا گرفتند .

کشور لیدی کشوری پر نعمت متمدن و زیبا بود که به دلیل قرار گرفتن برسر راه کاروان ها از اهمیت خاصی برخوردار بود.ولی خطراتی همیشه این کشور که خرم در آسیای صغیر را تهدید میکرد خصوصا دو همسایه متجاوز که یکی آشوریان مغرور و دیگری اقوام وحشی و خونخوار«سی مری»که با شیر زنان دلیر همواره از روسیه جنوبی سرازیر و حاصل زندگی لیدی ها را به یغما می بردند.در یک ثلث قرن هفتم قبل از میلاد پادشاهی به نام ژیزس(Gyses)بوجود آمد سلطنت لیدی را تاسیس کرد.او با«نیپال»پادشاه آشور دوستی بوجود آورد ولی اقوام سی مری به فرماندهی«دیدامیس»برای دومین بار بر کشور او هجوم برده و در اثنا جنگ او کشته شد و کشورش را تاراج نمودند.حملات پیاپی سی مری ها موجب استعداد یابی لیدی ها برای دفاع گردید و سپاهیان آنها از حیث سواری و چابکی در تمام ملل شهرتی به سزا یافت.در زمان«الیات»پادشاه لیدی یک مدعی نیرومند برای آن کشور بوجود آمد و آن«هوخشتره»مادی بود که پس از فراغت از جنگ سکاها و فتح و تخریب آشور کشور ثروتمند لیدی را قصد نمود اختلاف و جنگ بین ماد ولیدی شش سال طول کشید و بالاخره هنگامی که صفوف متحاربین آراسته شد کسوف معروف 29مه 585ق.م رخ داد و طرفین بیمناک شده آشتی نمودند.پس از الیات «گرزوس»بهپادشاهی این کشور رسید که پادشاهی کوروش همزمان بود «گرزوس»مردی خردمند،دانا،سیاستمدار وافزایش و خواه بود و به آبادی لیدی بسیار کوشید علاوه بر آن علما و حکما وادبا را دوست میداشت وبرایشان آسایش و خانه وماهانه ترتیب داده بود او دارایی بسیار داشت ودرخور وی چنین گفتند:«او دو دست دراز دارد،یکی می رباید ودیگری می بخشد.»در ماجرای حمله به لیدی کوروش به همراه یارانش از راه کوهستان در لیدی نفوذ کردند و کوروش که خواهان صلح بود عده ای را برای مذاکره با گرزوس به لیدی فرستاد:

سفراء کوروش با لباس ساده و بدون تکلف در بار با شکوه گرزوس را قصد نمودند.گروزوس برای پذیرایی سفراء تکلفات بسیار به کار برد و سواران لیدی و سپاهیان متحد  به خصوص مصریان را در میدانی که عمدا عبور آنها را از آن منظور داشت به یک نحو مهیب ترتیب داد.

هنگامی که نمایندگان از میدان گذشتند هنر نمایی سواران آغاز و صفوف هماوردان آراسته و گردونه های کوه پیکر به گردش افتاد و اسلحه سنگین دیگر در معرض نمایش گذاشته شد،سفراء با متانت از انظار آن گذشتند و اندک توجهی بدان نکردند.خبر عدم اعتنا را به گرزوس دادند،چون رسولان رسیدند آداب قوم خود را به جا آورده در  جائیکه برایشان مشخص شده بودند نشستند.مقدم نمایندگان گفت:«کوروش از این ورود هدفی جز استقرار صلح و عقد اتحاد ندارد.گرزوس از قتل و غارت و ویرانی بپذهیزد و با کوروش متحد شود.او قصد ندارد که کشور لیدی را تصرف یا پادشاه را عزل کند.فقط می خواهد شاه اعتراف کند که دست نشانده کوروش است و این اعتراف را با سوگند تایید کند.آنگاه ما از همان راهی که آمده ایم بازخواهیم گشت.»گرزوس گفت: من دست نشانده کوروش نخواهم بود.او خواه و ناخواه بازمیگردد وهمه چیز را برای اهل خود می گذارد،خدایانی که ثروت و تمدن ونعمت و هنر و علم و ادب را به ما دادند و گرسنگی و خستگی و بیابان پر خوار و کوه پر ماررا بهره شما نمودند حفظ این مواهب را برعهده گرفته اند.من هرگز بدون امر خدایان کاری را انجام نمی دهم.با آنها مشورت کرده و به من گفته اند:این جنگ به سود تو که خادم خدایانی و به زیان کوروش که منکر خدایان است پایان خواهد یافت.من ثروت دارم که قسنتی از آن را وقف خدایان و قسنمت دیگر را صرف سپاه میکنم . به کوروش بگویید از همان را ه که آمده بون آسیب بازگردد آنگاه ما متحد و دوست خواهیم بود.

یکی از نمایندگان گفت:«ایا چاره دیگری ندارید که به خونریزی نکشد و شهرها ویران نشود.»

گرزوس از این کلمه به هیجان آمده گفت:«مردم پارس برده وبنده ماد بودند،لیدی هرگز تابع بیگانه نخواهد شد.من زاده پادشاهان بزرگ وآباد کننده کشور بزرگ هستم.نیروی عظیم و کامل السلاح ما و سواران چابک و دلیر لیدی قابل مقایسه با قوم ضعیف گرسنه شما نمی باشند.از حیث عدد و عده نیز فزونی بی هد داریم.»

چون مذاکرات سودی نداشت سفراء بازگشتند تا برای جنگ آماده گردند. وکشور لیدی به تصرف ایرانیان درامد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۱ توسط hossein moosavi دسته : شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت هفتم (لیدی) نظر(0)

تخت‌جمشید و خصوصیات تقویمی و گاه سنجی ان

این روزها در معماری و شهرسازی کوشش می‌شود که تا جای ممکن تمامی بناها و گذرها در امتداد محور شمالی- جنوبی و یا خاوری- باختری ساخته شود. اما در دوران باستان از چنین شیوه‌ نادرستی پیروی نمی‌شده است. یافته‌های کاوش‌های باستان‌شناختی نشان می‌دهد که نه تنها در بناهای بزرگ، بلکه حتی در معماری ساده و روستایی هزاران سال پیش، محور همگی بناها و گذرهای شهر و روستا با توجه به وضعیت اقلیمی و آب‌وهوایی منطقه و با در نظرداشت مقدار نور خورشید، سمت وزش باد و دیگر لازمه‌های اقلیمی طراحی و ساخته می‌شده‌اند.

از سوی دیگر، در کارکردهای آیینی برخی بناها، لازم بوده است تا بجز نمونه‌های بالا به ویژگی‌های نجومی و تقویمی بنا هم توجه شود و چنین است که در تمامی بناهای همگانی و آیینی دوران باستان از این نکته غفلت نشده و طراحی و ساخت آنها با در نظرداشت باورهای نجومی و کیهانی و نیز زمان برگزاری آیین‌ها انجام می‌شده است.

این سخن نادرست و سراسر اشتباه را همگان بارها شنیده‌اند که تخت‌جمشید بنایی برای برگزاری جشن نوروز بوده است. ادعایی که هیچگاه دلیل و مدرکی برای آن به دست نیامد و هیچگاه نیز گویندگان آن نیازی به ارائه سند یا شاهدی ملموس احساس نکردند. در این میان، شادروان استاد یحیی ذکاء (و سپس آقای دکتر علی حصوری) کوشیدند تا میان «سنگ‌ اندازه‌گیری» که در کف و میانه کاخ سه‌دری تخت‌جمشید قرار دارد، با رسیدن خورشید به نقطه اعتدال ارتباطی پیدا کنند و سپس اظهار داشتند که در بامداد روز نوروز، پرتوهای خورشید در امتداد درگاه کاخ ‌سه‌دری و سنگ اندازه‌گیری می‌تابد و این لحظه نشانه رسیدن خورشید به نقطه اعتدال است. (یحیی ذکاء، نوروز، 1358، ص 55؛ علی حصوری، مجله چیستا، سال چهارم، شماره 6، بهمن 1365، ص 465).

اما محاسبه‌ها و بررسی‌های میدانی این نگارنده نشان می‌دهد که نه تنها چنین واقعه‌ای در تخت‌جمشید رخ نمی‌دهد، بلکه پرتوهای خورشید بامدادی در نوروز که از درگاه کاخ سه‌دری وارد می‌شوند، حتی به این سنگ شاخص نزدیک هم نمی‌شوند و با آن فاصله‌ای بسیار دارند. به عبارت دیگر بین این سنگ و اعتدال بهاری ارتباطی وجود ندارد.

محور تخت‌جمشید و تمامی بناهای آن در امتداد شمال‌ غربی به جنوب شرقی واقع شده‌اند؛ بطوریکه از چهار جهت اصلی به اندازه 20 درجه غربی انحراف دارد. به این ترتیب هنگامی که خورشید در هنگام انقلاب تابستانی طلوع می‌کند، چند درجه نسبت به محور تخت‌جمشید انحراف شمالی دارد و کوه مشرف به تخت‌جمشید مانع دیدار پرتوهای آن می‌شود. اما پس از چند دقیقه که خورشید کوه را پشت سر می‌گذارد و از بالای آن طلوع می‌کند، در امتداد محور تخت‌جمشید واقع شده است. در واقع محور تخت‌جمشید در راستای انقلاب تابستانی و از سوی دیگر، عمود بر آن ساخته شده است.

در میانه همه کنگره‌های تخت‌جمشید، سازه‌ای وجود دارد که با آفتاب‌سنج‌های تقویم آفتابی نقش‌رستم (کعبه زرتشت) شباهت فراوانی دارند و شواهدی مبنی بر کارکرد تقویمی در آنها دیده می‌شود.  نمای این آفتاب‌سنج‌ها و کنگره‌های در برگیرنده آن، علیرغم تعداد بسیار فراوان، تنها در دو جهت ساخته شده‌اند: یا در امتداد پرتوهای خورشید بامدادی انقلاب تابستانی هستند و یا در تقاطع با آن. به این ترتیب، به هنگام انقلاب تابستانی یا آغاز تابستان، تمامی اضلاع آفتاب‌سنج‌هایی که نمای آنها در امتداد پرتوهای خورشید است، در معرض نور خورشید قرار می‌گیرند و هیچیک از اضلاع هفت‌گانه آن در سایه قرار نمی‌گیرد. اما از سوی دیگر، تمامی اضلاع آفتاب‌سنج‌هایی که نمای آنها در تقاطع با پرتوهای خورشید قرار دارند، در سایه کامل قرار می‌گیرند و نور خورشید به هیچیک از اضلاع هفت‌گانه آنها نمی‌تابد. این وضعیت در آفتاب‌سنج‌ها، فرا رسیدن فصل تابستان را نوید می‌دهند. اضلاع این آفتاب‌سنج‌ها توانایی اینرا هم دارند که هنگام‌های دیگری از سال همچو نوروز و میتراکانا/ مهرگان (اعتدال بهاری و پاییزی) و نیز انقلاب زمستانی یا شب چله/ یلدا را نشان دهند.

بجز این به نظر می‌آید که در ساخت دروازه ورودی تخت‌جمشید یا کاخ دروازه همه ملت‌ها (ویسَـه دَهیو) بیشتر از دیگر بناهای تخت‌جمشید به کارکردهای تقویمی توجه شده است. این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده که بجز آغاز تابستان، به هنگام اعتدالین و انقلاب زمستانی نیز پرتوهای خورشید بامدادی بگونه‌ای خاص به درون بنا بتابند. برای اینکار از روزنه‌های تشکیل شده در میان درگاه‌های شمال شرقی و جنوب شرقی بنا استفاده می‌شده است. دلیل اینکه دروازه همه ملت‌ها نسبت به دیگر بناهای تخت‌جمشید اختلاف محوری در حدود یک درجه دارد و نیز اندازه‌های درگاه‌های آن با یکدیگر متفاوت است، در همین ویژگی و کارآیی آن نهفته است. نظر فراموش  نشود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۱۴ توسط hossein moosavi دسته : تخت‌جمشید و خصوصیات تقویمی و گاه سنجی ان نظر(0)

داریوش در هلیوپولیس

داریوش در هلیوپولیس. پیکره داریوش جزو اسنادى است که به تازگى پیدا شده است. این پیکره درگذشته در مدخل دروازه شوش، به نام «دروازه داریوش » جاى داشته است. بیانات خود داریوش معلوم مى کند که پیکره را از مصر، که محل ساختش است، به شوش آورده اند. بر سطوح کمربند، برچینهاى جامه و دور پایه پیکره چهار نوشته به خط هیروگلیف یافت مى شود. در یکى از این نوشته ها آمده است:

تمثال ساخته شده با شباهت تام به خداى کامل، فرمانرواى دو سرزمین که به فرمان اعلیحضرت ساخته شده است تا یادمانى از او به دوام بر جاى ماند و یاد او در نزد پدرش آتون، خداوندگار شهر خورشیدى دو سرزمین، رع- هرخته تا ابد بماند. باشد تا رع- هرخته تمام زندگى، نیرو، سلامتى، شادی را،همان گونه که خود (از آن برخوردار است)، به پاداش به او دهد.

طولانى ترین نوشته به پیوندهای داریوش و آتون با وضوح بیشترى تأکید مى ورزد و درعین حال عناوین فرعونى و پارسى او را در مى آمیزد :

شاه مصر علیا و سفلا، سرور دو سرزمین، داریوش که تا ابد بپایاد! شاه بزرگ،شاه شاهان، سلطان ارض(درتمامیتش، پسر) پدر- از یک- خدا اوئیش تسیه (ویشتاسپ )، هخامنشى، او که در مقام شاه مصر علیا و سفلا بر جایگاهى پدیدار شده است که هوروس از آن بر زندگان، چون رع در رأس خدایان جاویدان سلطنت مى کند.

خدا به داریوش قدرتى جهان شمول مى بخشد:

من به تو تمام سرزمینهاى دشت و کوه جمع آمده زیر پایت را مى دهم. من به تو مصر علیا و سفلا را مى دهم تا ستایشهایشان را تا ابد نثار چهره زیباى تو چون چهره رع کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳۰/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۱۹ توسط hossein moosavi دسته : داریوش در هلیوپولیس نظر(1)

شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت ششم (مصر)

اخلاق واداب مصریان

اخلاق شخصی- بازیها- ظواهر- آرایه‌ها- لباس- جواهرات

چون شخصی بخواهد در پیش خود صورتی از اخلاق شخصی و سجایای مصریان قدیم بسازد، به این نکته متوجه می‌شود که هماهنگ ساختن آنچه از ادبیات اخلاقی مصر به دست می‌آید، با آنچه در زندگی واقعی روزانه جریان داشته، امر بسیار دشواری است. حتی یکی از شاعران آن زمان به هموطنان خود چنین نصیحت می‌کند:

به آنکس که مزرعه ندارد نان بده، و نام نیکی برای خود باقی گذار که پیوسته برقرار بماند؛ غالباً بزرگان به فرزندان خود اندرزهای گرانبهایی می‌دادند. در موزة بریتانیا پاپیروسی است که به نام «حکمت آمنحوتپ» (حوالی ۹۵۰ ق‌م) معروف است؛ در آن به یکی از طالبان علم دستوراتی داده شده تا برای رسیدن به مناصب عالی شایستگی پیدا کند؛ قطعاً این نوشته در آن کس یا کسانی که «امثال سلیمان» را وضع کرده‌اند بی‌تأثیر نبوده است؛ آن نوشته چنین است:

به یک ذراع زمین چشم طمع مدوز.

و بر حدود زمین بیوه زن تعدی مکن

زمین را شخم کن تا رفع حاجت تو شود،

و نان از خرمن خویش فراهم آور.

یک کیل دانه که خدا به تو بدهد،

نیکوتر از پنج هزار است که با تعدی به دست آید

درویشی در دست خدا،

نیکوتر از توانگری در انبارهاست؛

یک گرده نان با دل خوش داشتن،

بهتر از ثروت آمیخته به بدبختی است

البته این ادبیات، که با روح تقوا و نیکوکاری تدوین شده، هرگز مانع آن نبوده است که حرص و‌ آز و هوا و هوس بشری کار خود را بکند. افلاطون مردم آتن را به دانشدوستی، و مردم مصر را به مالپرستی توصیف کرده، شاید در این توصیف تعصب ملی دخالت داشته است؛ ولی، اگر گفته شود که مصریان همچون امریکاییان دنیای قدیم بوده‌اند، در این گفته مبالغه نشده است: آنان مردمی مسحور عظمت، و فریفتة بناهای بزرگ بودند و، با کمال جدیت، در گردآوردن مال می‌کوشیدند و، حتی در خرافات فراوانی که در بارة جهان دیگر به آنها معتقد بودند، مردمی عملی به شمار می‌رفتند. از همة ملتهای گذشته، در حفظ و نگاهداری آثار و عقاید قدیم خود، محافظه‌کارتر بودند؛ هر چه تغییر می‌کردند، باز بر همان حال خود باقی می‌ماندند. در طول مدت چهل قرن، هنرمندان ایشان از آنچه عرف قدیم بر آن جریان یافته بود پیروی و تقلید می‌کردند، آثاری که از ایشان برجای مانده نشان می‌دهد که این کار دین و آیین ایشان شده باشد. توجه به آثاری که از ایشان برجای مانده نشان می‌دهد که مردمی عملی و واقعبین بوده، جز در مسائل دینی، هیچ‌گاه پای‌بند خرافات و چیزهای بیمعنی نبوده‌اند؛ به زندگی براساس عاطفه و احساسات نظر نمی‌کردند؛ آنگاه که کسی را می‌کشتند، خود را مانند یکی از قوای طبیعی تصور می‌کردند، و به این ترتیب از آسایش ضمیر ایشان چیزی کاسته نمی‌شد. سرباز مصری دست راست یا آلت مردی کشته را می‌برید و آن را نزد منشی مخصوص می‌آورد تا، همچون عمل نیکی، در نامة اعمال نیک او ثبت کند. در دورة سلسله‌های اخیر، مردم مصر در نتیجة امنیت داخلی، که تنها جنگهای دور دست گاهی آن را مختل می‌ساخت، رفته رفته عادات و صفات جنگی خود را از دست دادند؛ به این سبب بود که مشتی از سربازان رومی توانستند بر تمام مصر مسلط شوند.

چون بیشتر آنچه در بارة مصریان می‌دانیم از روی آثاری است که از گورها به دست آمده، یا از روی تصاویر دیواری معابد است، از این تصادف محض دچار اشتباه شده، دربارة سختی و صلابت و وقار مصریان قدیم بیش از اندازه مبالغه کرده‌ایم. آنچه از پاره‌ای مجسمه‌ها و نقشهای برجسته یا داستانهای فکاهی مربوط به خدایان برمی‌آید، گواه بر آن است که در مزاح و فکاهیه‌پسندی نیز مصریان پیشرفته بوده‌اند و بازیها و مسابقه‌های عمومی مانند شطرنج و نرد داشته‌اند. و به کودکان خود بازیچه‌هایی که هم امروز نیز رایج است، مانند گلوله و توپ و فرفره و نظایر آنها، هدیه می‌دادند؛ و برای کشتی و مشتزنی و جنگ انداختن گاوان مسابقه‌هایی تشکیل می‌دادند. در روزهای جشن عمومی، خدمتگزاران تن اربابان خود را با روغن چرب می‌کردند و بر سر ایشان تاج گل می‌گذاشتند، و شراب می‌نوشیدند و برای یکدیگر هدیه می‌فرستادند.

آنچه از نقاشیها و مجسمه‌ها می‌توان استنباط کرد این است که مردم مصر نیرومند و پیچیده‌گوشت و شانه فراخ و کمر باریک و ستبر لب بوده‌اند. و، چون پیوسته پابرهنه راه می‌رفته‌اند، کف پایشان پهن بوده است. این تصاویر، طبقات عالی مردم را لاغر اندام، درازبالا، با هیبت، با چهرة بیضی شکل، پیشانی عقب رفته، بینی دراز و مستقیم، و چشمان جذاب و باشکوه نمایش می‌دهد. پوست آن مردم، در هنگان تولد، سفید رنگ بوده (و این نشان می‌دهد که از تخمة آسیایی بوده‌اند، نه از نژاد افریقایی)، ولی به محض آنکه آفتاب سوزانی به مصریان می‌رسیده، به رنگ گندمی درمی‌آمده‌اند. در میان نقاشان مصری عادت بر آن جاری بوده است که مردان را به رنگ سرخ و زنان را به رنگ زرد نقاشی کنند؛ شاید این دو رنگ مخصوص در آرایش زنان و مردان به کار می‌رفته است. این که گفتیم، مخصوص طبقات برجستة مردم بوده است، ولی یک مرد عادی به همان صورتی بوده است که نظیر آن را در مجسمة «شیخ‌البلد» مشاهده می‌کنیم؛ به این معنی که قدی کوتاه و تنی درهم فرورفته داشته؛ این از آن سبب بوده است که رنج فراوان می‌کشیده و خوراک نامناسب می‌خورده است. آثار چهرة خشن و بینی عریض و پهن شده داشته؛ با هوش بوده، ولی طبعی درشت داشته است. ممکن است که افراد ملت و فرمانروایان از دو نژاد مختلف بوده باشند؛ این حالتی است که در بسیاری از ملتهای جهان نظیر آن دیده می‌شود؛ ممکن است شاهان و فرمانروایان از نژاد آسیایی بوده باشند و تودة مردم از نژاد افریقایی. موهای سیاه و گاهی مجعد داشتند، ولی هرگز موهای ایشان حالت پشمی نداشته است. زنان به بهترین شکل، و درست مانند زمان ما، موهای خود را کوتاه می‌کرده‌اند؛ مردان ریش خود را می‌تراشیدند و سبیلها را وا می‌گذاشتند و خود را با گیسوان عاریه زینت می‌دادند. غالباً، برای آنکه بهتر بتوانند کلاهگیس بر سر بگذارند، موهای سر را نیز می‌تراشیدند؛ حتی زنان خانوادة سلطنتی (مثلاً تی، مادر اخناتون) موهای سر خود را می‌تراشیدند تا بهتر بتوانند گیس عاریه و تاج را بر سر قرار دهند. یکی از مراسمی که ناچار باید از آن اطاعت شود این بود که شاه بایستی بزرگترین کلاهگیس را بر سر بگذارد. بنا بر وسایلی که در اختیار داشتند، نقایص و زشتیهای طبیعی را با وسایل آرایش و بزک کردن از میان می‌بردند.گونه‌ها و لبهای خود را با غازه سرخ می‌کردند و به ناخنهای خویش  رنگ می‌زدند و گیسوان و دست و پا را روغنمالی می‌کردند؛ حتی در مجسمه‌ها نیز زنان مصری سرمه کشیده دیده می‌شوند. ثروتمندان، در گور مردگان خویش، هفت نوع روغن و کرم و دو نوع غازه قرار می‌دادند. در میان آثار مقابر، مقدار زیادی اسباب آرایش، آینه، استره، اسباب مجعد ساختن مو، سنجاق زلف، شانه، جعبة اسباب بزک، و بشقاب و قاشقهایی به اشکال مختلف، از چوبی و عاجی و مرمری یا مفرغی، به صورتهای زیبا به دست آمده که هر یک متناسب با کاری است که برای آن ساخته شده. هنوز مقداری از سرمه‌ها در لوله‌های سرمه‌دان باقی است؛ آن رنگ سیاهی که برای آراستن ابرو و چهرة زنان عصر حاضر به کار می‌رود، به خط مستقیم، از همان روغنی مشتق شده که مصریان در زمانهای گذشته به کار می‌برده‌اند؛ وسیلة این انتقال اعراب بوده‌اند، و از نام عربی همین سرمه، یعنی «الکحل»، کلمة الکل (=الکحول Alcohol)، که امروز استعمال می‌کنیم، ساخته شده. برای خوشبو ساختن تن و جامه، انواع گوناگون عطرها را به کار می‌بردند؛ نیز خانه‌ها را، با بخور و مر، بخور می‌دادند و معطر می‌کردند.

در مصر قدیم، برلباس پوشیدن، انواع تطور و تکامل گذشته، و از برهنگی اولیه تا با شکوهترین لباسهای دورة امپراطوری در آن مشاهده می‌شود. در آغاز، کودکان پسر و دختر، تا سیزده‌سالگی، سر تا پا برهنه بودند و، جز گوشواره و گردنبند، هیچ چیز با خود نداشتند. ولی دختران کمی شرم می‌نمودند و به کمرگاه خود کمربندی از مروارید و خرمهره و نظایر آن می‌آویختند. لباس خدمتگزاران و کشاورزان منحصر به تکة پارچه‌ای بود که دور کمر خود می‌بستند. در دورة سلطنت قدیم، بدن مردان و زنان، در کوچه و بازار، تا نافگاه برهنه بود و لنگ کوتاهی، از پارچة سفید، تا بالای زانو را می‌پوشانید؛ چون شرم و حیا مولود عادت است و طبیعت را در آن دستی نیست، این پوشش ساده اسباب آسایش خاطر آن مردم را فراهم می‌آورد، همان گونه که دامنها و سینه‌بندهای انگلیسی زمان ملکه ویکتوریا، یا لباسهای شب‌نشینی زمان حاضر نیز چنین است. این ضرب‌المثل قدیمی چه صحیح می‌گوید که: «فضیلت چیزی نیست جز معنایی که گذشت روزگار به کارها و عادات ما می‌دهد.» حتی کاهنان نیز، در دورة سلسله‌های نخستین مصر، به پوشاندن عورت بس می‌کردند؛ نمونة آن را در مجسمة رانوفر می‌بینیم. هر چه توانگری بیشتر می‌شد، لباس و انواع آن نیز افزایش می‌یافت. در دورة سلطنت میانه، لنگ دیگری بلندتر از لنگ نخستین، بر آن افزودند؛ در دورة سلطنت جدید، پوششی برای سینه و روپوشی برای شانه‌ها اضافه کردند، که گاه گاه به کار می‌رفت. رانندگان ارابه‌ها و تربیت‌کنندگان اسب لباسهای با هیبت می‌پوشیدند، و شاطران شاهی با این لباسها در کوچه‌ها می‌دویدند تا راه را برای اسب یا ارابة خواجگان خود باز کنند. در دوره‌های فراوانی و تجمل اخیر، زنان دامن تنگ را به دور انداختند و، به جای آن، پارچة عریض و طویلی بر دوش می‌انداختند و کنار آن را، در زیر پستان راست، سنجاق می‌زدند؛

pic014 آداب و عادات مصریان   | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی

پیکرة چوبی «شیخ‌البلد»، موزة قاهره؛ عکس از موزة هنری مترپلیتن، نیویورک - مصر باستان

در عین حال، زردوزی و گلدوزی و حاشیه و گلابتون دادن به لباس رواج یافت و، رفته رفته، روشها و مدهای تازه، مانند مار، به هر خانه راه پیدا کرد و بهشت برهنگی اولیه را به جهنم تجمل در لباس پوشی مبدل ساخت.

هر دو جنس مرد و زن علاقه به زر و زیور داشتند و گردن و سینه و بازو و مچ دست و مچ پا را با جواهرات می‌آراستند. در آن هنگام که آسایش و رفاه و فراوانی در مملکت زیاد شد و باج و خراج املاک آسیایی، و بازرگانی در مدیترانه، اسباب توانگری مردم را فراهم آورد، خودآرایی با جواهرات چیزی بود که هر مصری در پی آن برمی‌خاست و دیگر از اختصاصات طبقات ثروتمند به شمار نمی‌رفت. هر منشی یا تاجری خاتمی از سیم یا زر داشت، و هر مرد حلقه‌ا‌ی در انگشت می‌کرد، و هر زن با گردنبندی خود را می‌آراست. این گردنبندها انواع بیشمار داشت؛ این مطلب از آنچه امروز در موزه‌ها برجای مانده بخوبی آشکار است؛ طول بعضی از آنها از پنج- شش سانتیمتر تجاوز نمی‌کند و درازی بعضی دیگر تا یک متر و نیم می‌رسد؛ بعضی سنگین و ستبر است، و در پاره‌ای دیگر، ظرافت به اندازه‌ای است که با «بهترین ملیله‌کاریهای شهر ونیز، از لحاظ سبکی و نرمی،» رقابت می‌کند. در سلسلة هجدهم، همراه داشتن گوشواره امر رایجی بود و همه، از پسر و دختر و مرد و زن، گوشهای سوراخ شده داشتند و گوشواره به کار می‌بردند. مردان، مانند زنان، خود را با انگشتری و بازوبند و گلوبندهایی که با مروارید و سنگهای گرانبها آراسته شده بود زینت می‌دادند. به طور خلاصه باید گفت که اگر زنان قدیم مصر اکنون دوباره به دنیا می‌آمدند، از لحاظ رنگ کردن و روغن زدن سر و صورت، و خود را با جواهرات آراستن، محتاج آن نبودند که چیزی از زنان معاصر ما بیاموزند.

دستگاه دولت مصر باستان

دستگاه اداری و کارمندان- قوانین- وزیر- فرعون

شاهان و اشراف شهرستانها با استفاده از این منشیها نظم و تسلط قانون را در مملکت محفوظ نگاه می‌داشتند. بعضی از لوحهای قدیمی منشیهایی را نشان می‌دهد که مشغول سرشماری هستند و حساب مالیات بردرآمدی را می‌کنند که به خزانه وارد می‌شود؛ یا حساب بالاآمدن آب نیل را می‌کنند تا از محصول پیش‌بینی نمایند و تخمینی از درآمد دولت برای سال آینده بزنند و سهم هر یک از دستگاهها را از این درآمد تعیین کنند؛ این منشیها بر امور صناعت و بازرگانی نیز نظارت داشتند و، تقریباً در آغاز تاریخ، توانستند طرح یک سازمان اقتصادیی را بریزند که در زیر رهبری دولت و حکومت باشد.

قوانین مدنی و جنایی بسیار ترقی کرده بود؛ از زمان سلسلة پنجم، برای مالکیت خصوصی و تقسیم ارث، قوانین مفصل و دقیقی، وجود داشت. مردم، در آن زمان نیز مانند امروز، همه در برابر قانون با یکدیگر مساوی بودند، البته به این شرط که هر دو طرف نزاع از حیث ثروت و نفوذ با یکدیگر مساوی باشند. قدیمترین سند قانونی جهان، که اکنون در موزة بریتانیا نگاهداری می‌شود، اظهارنامه‌ای است که دربارة قضیه‌ای از قضایای پیچیدة ارث به محکمه تسلیم شده است. قضات از طرفین دعوی می‌خواستند که مرافعه و استدلال و محاجه به صورت نطق و خطابه نباشد، بلکه طرفین باید هر چه را می‌خواهند بگویند به صورت کتبی به محکمه تقدیم کنند، که البته بر محاکمات شفاهی زمان ما ترجیح داشته است. جزای سوگند دروغ کشتن بود. مصریان محاکم منظمی به درجات مختلف داشتند که از محکمة محلی شهرستانها آغاز می‌شد و به محاکم عالی ممفیس یا طیوه یا عین شمس پایان می‌یافت گاهی متهم و مجرم را شکنجه می‌دادند تا به حق اعتراف کند. زدن با چوب از کیفرهای رایج بود، و پاره‌ای از اوقات گوش یا بینی یا زبان یا دست تباهکار را می‌بریدند، یا او را به محل استخراج معادن تبعید می‌کردند، یا با دارزدن و خفه کردن و سربریدن و برچهارمیخ سوزاندن کیفر می‌دادند. سخت‌ترین نوع شکنجه آن بود
که گناهکار را زنده زنده مومیایی می‌کردند، یا بدن او را با قشری از نترون سوزاننده می‌پوشانیدند که تن وی را خرده خرده بخورد و او را از پا درآورد. اگر تباهکاران از طبقات بالا بودند و از اعدام در برابر مردم ننگ داشتند، به ایشان اجازه داده می‌شد که خود را به دست خویش هلاک کنند؛ همان‌گونه که هم اکنون در ژاپن نسبت به طبقة سامورای چنین قاعده‌ای اجرا می‌شود. نشانه‌ای به دست نیامده است تا از آن رو معلوم شود که دستگاه پلیس در مصر قدیم وجود داشته است؛ چنان به نظر می‌رسد که از قشون دایمی ـ که به واسطة جدا ماندن مصر به وسیلة صحراها و دریا از باقی جهان، ضرورت نداشته چندان زیاد باشدـ کمتر برای برقرار کردن نظم و امنیت در داخل کشور استفاده می‌شد. احترام زندگی افراد و مالکیت و حفظ نظم و استقرار حکومت تقریباً تنها بر هیبت و عظمت فرعون تکیه داشته و مدارس و معابد برای تقویت و نگاهداری همین عظمت می‌کوشیده‌اند. از چین که بگذریم، هیچ ملتی در جهان، جز مصر، نیست که در حفظ امنیت کشور تکیه کرده باشد.

حکومت مصر، از لحاظ سازمان، بسیار خوب اداره می‌شد و دوام آن از هر حکومت دیگری در تاریخ بیشتر بوده است. رئیس اداری مملکت وزیری بود که، در آن واحد کار نخست‌وزیر و رئیس دادگستری و خزانه‌دار را داشت و آخرین پناهگاه برای متداعیان به شمار می‌رفت، و هیچ‌کس جز فرعون بر او در این سمت برتری نداشت. در یکی از نقشهای مقابر، وزیر دیده می‌شود که بامداد پگاه از خانه خارج می‌شود تا، چنانکه کتیبه می‌گوید، «به شکایت فقیران گوش فرا دارد، بی‌آنکه میان بزرگ و کوچک تفاوتی بگذارد.» پاپیروس شگفت‌انگیزی هم اکنون از دورة امپراطوری به دست است و در آن خطابه‌ای است که فرعون، هنگام گماشتن وزیر تازه، ایراد کرده است (و شاید این، خود، قطعه‌ای ادبی باشد که نویسنده از پیش خود نوشته است)؛ در آن نوشته چنین آمده:

نیک مراقب دفتر وزارت باش، و آنچه را در آن می‌گذرد از نظر دور مدار. بدان که این ستونی است که همة مملکت به آن تکیه دارد وزارت شیرین نیست، بلکه تلخ است در این اندیشه باش که وزارت تنها آن نیست که در بند احترام گذاشتن به شاهزادگان و رایزنان باشی؛ در این فکر باش که وزارت آن نیست که مردم را به بندگی خودگیری هنگامی که کسی از مصر سفلا یا علیا به شکایت می‌آید، هشیار و حریص باش که، در هر امر، قانون به مجرای خودکار کند، و عرفی که جاری است رعایت شود، و حق هر کس محفوظ بماند طرفداری از اشخاص خشم خدا را بر می‌انگیزد همان‌گونه که به کسی که او را می‌شناسی نظر داری، به آن کس که او را نمی‌شناسی نظر داشته باش؛ به نزدیکان شاه چنان بنگر که به آنان که دور از دربار اویند می‌نگری. به خاطر داشته باش که هر امیری چنین کند مدت درازی برجای خواهد ماند آنچه مردم را از امیرشان می‌ترساند باید آن باشد که امیر در حکم خود به عدل کار کند آنچه را بر تو واجب است مراعات کن

فرعون شخصاً عنوان دیوان عالی کشور را داشت، و اگر شکایت‌کننده از هزینة گزاف باکی نداشت، هر دعویی ممکن بود، با واجد بودن خصوصیاتی، در نزد شاه مطرح شود. بعضی از نقشهای قدیمی «خانة بزرگ» را نشان می‌دهد که شاه در آنجا قربانی می‌دهد، و ادارات دولتی در آن قرار دارند. این خانه را مصریان پرو (pero) می‌نامیدند و یهودیان کلمة فرعوه (pharaoh) یا فرعون را از آن گرفته‌اند و لفظ امپراطور (emperor) از همان مشتق شده است. در همین خانه بود که شاه به وظایف دشوار اداری می‌پرداخت؛ گاهی کارها چندان زیاد و محتاج تأمل فراوان بود که از کارهای چندره گوپته‌ یا لویی چهاردهم یا ناپلئون کمتر نبود. هروقت شاه به مسافرت می‌رفت، فرمانداران ایالات، در حدود فرمانروایی خویش، به استقبال او می‌شتافتند و ملازم رکاب می‌شدند و، بر نسبت چشمداشتی که به مرحمت او داشتند، هدایایی تقدیم می‌کردند و به وظایف پذیرایی و مهمانداری برمی‌خاستند. در یکی از نقشها آمده است که یکی از اشراف به آمنحوتپ دوم «ارابه‌هایی از زر و سیم، و مجسمه‌هایی از عاج و آبنوس… جواهرات و اسلحه و تحفه‌های هنری» و ۶۸۰ سپر و ۱۴۰ خنجر مفرغی و گلدانهای فراوانی از فلزات گرانبها به عنوان هدیه تقدیم کرد. پاداشی که شاه به وی داد آن بود که پسر او را با خود همراه برد تا در کاخ شاهی زیست کند؛ این، خود، راه حیله‌گرانه‌ای بود برای آنکه پسر آن مرد متنفذ را به عنوان گروگان در کاخ سلطنتی نگاه دارد. از سالخورده‌ترین مردان دربار، مجلسی به نام «سارو» یا مجلس بزرگان تشکیل می‌شد که عنوان مجلس مشاورة سلطنتی را داشت. ولی باید دانست که مشاورة شاه با این مجلس امری ضروری نبود، چه فرعون، و پس از او کاهنان، خود را از نسل خدایان می‌دانستند و چنان عقیده داشتند که خدایان، خود، به شاه سلطنت و حکمت بخشیده‌اند؛ همین اتصال با خدایان منبع نفوذ و هیبت فراعنه به شمار می‌رود. به همین جهت، در موقع خطاب به شاه، کلماتی در تجلیل و تقدیس به کار می‌رفت که گاهی انسان از شنیدن آنها دچار حیرت می‌شود؛ از آن جمله در داستان سینوحه یکی از نیکان مردم به شاه چنین خطاب می‌کند: «ای شاه، که عمرت دراز باد، امیدوارم که آن یگانة زرین (یعنی الاهة حاتحور) بینی تو را زندگی بخشد.»

چون فرعون تا این اندازه به مقام قدسیت و الوهیت نزدیکی داشت، گروهی از خدمتگزاران و دستیاران مختلف به خدمت او قیام می‌کردند، مانند سرداران، گازران، نگاهبانان صندوقخانة شاهی، و صاحبان مناصب بزرگ دیگر. بیست نفر مأمور تزیین و‌ آرایش فرعون بودند: بعضی تنها موی سر و صورت او را اصلاح می‌کردند؛ بعضی دیگر کلاه و تاج شاهی را به سر او می‌گذاشتند؛ جمعی ناخنهای او را پیرایش می‌دادند؛ و دسته‌ای دیگر سراپای فرعون را معطر می‌ساختند و به لبها و گونه‌های او غازه می‌مالیدند و در چشمهایش سرمه می‌کشیدند. در نقش یکی از گورها چنین آمده است که صاحب قبر «سرپرست صندوق عطر و لوازم آرایش و حامل کفشهای سرپایی شاه بوده، و این کار را با دقتی که قانون برای مراقبت از کفش پادشاه معین کرده به انجام می‌رسانده است.» نتیجة این خوشگذرانی و تجمل بی‌اندازه ضعف و انحطاط اخلاقی بود؛ شاه پاره‌ای از اوقات، برای رفع دلتنگی، فرمان می‌داد که کشتی سلطنتی را گروهی از دختران برانند و خود را، جز با پارچة توری که سوراخهای درشت دارد، نپوشند. افراط در خوشگذرانی و عیاشی آمنحوتپ سوم مقدمة آن شد که اخناتون شورشی برپا کند و به سلطنت برسد.

انحطاط وامقراض مصریان

توت عنخ‌امون- کوششهای رامسس دوم- ثروت کاهنان- فقر ملت- تسخیر مصر- سهم مصر در پیشرفت تمدن

دو سال پس از مرگ اخناتون، داماد وی، توت‌عنخ‌آمون، که طرفدار و محبوب کاهنان بود، بر تخت سلطنت جلوس کرد. وی نام توت عنخ‌آمون را، که پدر زنش به وی داده بود، عوض کرد؛ دوباره پایتخت را به طیوه بازگردانید؛ با اولیای معابد سازش کرد؛ بازگشت به پرستش خدایان کهن را به مردم اعلام کرد- همه از این خبر شاد و شکفته شدند. کلمات «آتون» و «اخناتون» از همة آثار زدوده شد، و کاهنان بردن نام آن شاه زندیق را بر مردم حرام کردند؛ هر وقت کسی می‌خواست ذکری از او بر زبان آورد، وی را به نام «تبهکار بزرگ» می‌نامید. همة اسامیی را که اخناتون از آثار پاک کرده بود دوباره نقش کردند، و روزهای جشنی را که وی از میان برده بود از نو زنده ساختند. همه چیز به ترتیب سابق خود بازگشت.

از این کارها گذشته، دیگر توت‌عنخ‌آمون هیچ کار برجستة دیگری نکرد؛ اگر از گور وی آن اندازه طلا- که پیش از آن سابقه نداشت از قبری به دست آید- بیرون نیامده بود، شاید کسی در جهان اصلا از نام او خبردار نمی‌شد. پس از وی، سردار شجاعی به نام حارمحب لشکریان خودرا، در کنار ساحل، رو به بالا و پایین نیل به حرکت درآورد و دوباره قدرت خارجی و وضع داخلی مصر را مستقر ساخت. ستی اول حکیمانه از پیدایش نظم و ثروت استفاده کرده، تالار سر ستون کرنک را ساخت و به تراشیدن معبدی درمیان تخته‌سنگهای ابوسمبل آغاز کرد و، با نقوش برجستة باشکوه، عظمت خود را برای آیندگان به یادگار گذاشت و این بهرة نیک نصیب وی شد که هزاران سال در بهترین و مزینترین گورهای مصری آرام بگیرد.

پس از وی آخرین فرعون مصر، رامسس دوم، که شخصیت افسانه‌ای عجیبی دارد به تخت شاهی نشست- تاریخ از کمتر پادشاهی به شگفت‌انگیزی او یاد می‌کند. وی زیباروی و شجاع بود، و چون به شکل کودکانه‌ای از این زیبایی و شجاعت خود استفاده می‌کرد، محاسن او بیشتر جلوه‌گر می‌شد؛ تلاشهای آمیخته به کامیابی وی، که هرگز از یادآوری آنها خسته نمی‌شد، به هیچ چیز بیشتر از ماجراهای عشقی وی شباهت نداشت. پس از آنکه برادری را که نسبت به تاج و تخت ادعاهای نابهنگامی داشت دور کرد، لشکر به خاک نوبه کشید تا معادن طلای آنجا را تصرف کند و خزانة مصر را پرسازد؛ با غنایمی که از این حمله به دست آورده بود به مطیع ساختن استانهای آسیایی که بر مصر شوریده بودند توجه کرد. سه سال طول کشید تا فلسطین را به زیر حکم آورد؛ پس از آن، پیش راند و در کادیش با لشکر عظیمی که متحدان آسیایی گرد کرده بودند، رو به رو شد (سال ۱۲۸۸ق‌م) و، با شجاعت و رهبری عالی خویش، شکستی را که در کمین او بود به پیروزی مبدل ساخت. شاید در نتیجة همین نبرد بوده است که عدة فراوانی از یهودیان را به عنوان بنده یا مهاجر به مصر آورده بود؛ بعضی چنان عقیده دارند که رامسس دوم همان فرعون معاصر با موسی است که نام وی در سفرخروج آمده است. این شاه فرمان داد که گزارش پیروزیهای او را، بدون اندک مبالغه و جانبداری، بر روی پنجاه دیوار نقش کنند، و یکی از شاعران را مأمور ساخت تا قصیده‌ای بسازد و نام او را جاودانه باقی گذارد؛ پاداش خود را آن قرار داد که چند صد همسر برای خویش انتخاب کند. در آن هنگام که از دنیا رفت، صد پسر و پنجاه دختر از وی برجای مانده بود؛ عدد این فرزندان، و نسبت میان شمارة پسران و دختران، بهترین نمایندة نیروی مردی به شمار می‌رفت. فرزندان و فرزندزادگان وی به اندازه‌ای زیاد بودند که از ایشان طبقة خاصی در مصر پیدا شد و مدت چهار قرن دوام کرد؛ فرمانروایان مصر در مدتی بیش از صدسال از میان همین طبقه انتخاب می‌شدند.

آن پادشاه شایستة این همه احترام بود، زیرا، چنانکه از ظواهر برمی‌آید، وی بخوبی و از روی فرزانگی بر مصر فرمان رانده است. به اندازه‌ای در ساختمان زیاده‌روی داشت که تقریباً نصف آثار باستانی مصر که برجای مانده از ساخته‌های ایام سلطنت اوست. بنای تالار اصلی کرنک را تمام کرد و به معبدالاقصر ساختمانهای تازه‌ای افزود، و در طرف غربی نیل ضریح بزرگی ساخت، که به نام خود او رامسئوم خوانده می‌شود؛ همچنین معبد عظیمی را که در نزدیکی ابوسمبل در کوه تراشیده بودند تمام کرد؛ وی در سراسر مصر مجسمه‌های عظیمی از خود برپای داشت. بازرگانی، در زمان او، از دو طریق کانال سوئز و بحر ابیض متوسط (دریای مدیترانه) رواج داشت؛ او ترعه‌ای میان نیل و دریای سرخ حفر کرد که، پس از مرگش، ریگهای روان آن را از بین برد. رامسس به سال ۱۲۲۵ ق‌م در سن نودسالگی، و پس از گذراندن دورة سلطنتی که در تاریخ بسیار شهرت دارد، از دنیا رفت.

در تمام مصر هیچ نیروی بشری، جز نیروی کاهنان، بر وی برتری نداشت: در آن سرزمین نیز، مثل هر جای دیگری در تاریخ، کشمکش پایان‌ناپذیر میان دولت و متولیان معابد جریان داشت. غنایم جنگ، و قسمت اعظم خراجی که از کشورهای گشوده شده در زمان او و
جانشینانش به مصر سرازیر می‌شد، سهم معابد و کاهنان بود؛ این ثروتمندی متولیان دینی در عهد رامسس سوم به منتها درجه رسید. معابد، در آن زمان،۱۰۷۰۰۰ برده در اختیار داشتند که به اندازة یک سی‌ام جمعیت مصر بود؛ اراضی متعلق به این معابد در حدود۰۰۰،۳۰۰ هکتار، یعنی هفت یک اراضی قابل کشت مصر می‌شد؛ تعداد چهارپایان در ملکیت معابد ۰۰۰،۵۰۰ رأس بود، و درآمد ۱۶۹ شهر مصر و شام به آنها تعلق داشت؛ این درآمد هنگفت از پرداخت مالیات بردرآمد معاف بود. رامسس سوم، از روی بخشندگی یا بزدلی، آن اندازه هدایا به معابد بخشید که پیش از آن مانند نداشت؛ از جملة این هدایا ۳۲۰۰۰ کیلوگرم طلا و یک میلیون کیلوگرم نقره بود؛ این شاه هر سال ۱۸۵۰۰۰ کیسه دانه‌بار به این معابد هدیه می‌کرد. هنگامی که موعد پرداخت دستمزد کارگرانی که در خدمت دولت بود رسید، دریافت که خزانه تهی است. ملت روز به روز گرسنه‌تر می‌شد؛ و این همه برای آن بود که خدایان بتوانند هر چه می‌خواهند تناول کنند.

نتیجة چنین سیاستی آن بود که شاهان، دیر یا زود، به صورت خدمتگزاران کاهنان درآیند. در دوران شاهی آخرین شاه سلسلة رامسسی، کاهن اعظم آمون تخت سلطنت را غصب کرد و تسلط و قدرت عالی مملکت آشکارا به دست وی افتاد؛ امپراطوری مصر به صورت حکومت دینی راکدی درآمد که در آن امر ساختمان و توجه به خرافات رونق گرفت؛ از این دو گذشته، سایر عوامل دوام و پیشرفت حیات ملی انحطاط پیدا کرد. برای آنکه ضمانت اجرایی احکامی که از دستگاه کاهنان صادر می‌شد زیادتر باشد، غیبگویی و پیشگویی رواج یافت. به این ترتیب، برای فرونشاندن عطش خدایان، همة سرچشمه‌های نیروی حیاتی مصر خشکید؛ این درست در همان زمانی بود که مهاجمان خارجی خود را آمادة آن می‌ساختند که بر سر مصر بتازند و آن همه ثروتهای انباشته را به چنگ آرند.

در تمام مرزها بیم فتنه و آشوب می‌رفت. قسمتی از تفوق مصر وابسته به وضع جغرافیایی و قرار گرفتن آن بر سر راه اصلی بازرگانی دریای مدیترانه بود؛ معادن و ثروت این کشور سبب شده بود که در باختر بر لیبی، و در خاور و شمال بر فنیقیه و سوریه و فلسطین تسلط پیدا کند. ولی در آن زمان، در کنار دیگر این راه بازرگانی- یعنی در آشور و بابل و پارس- ملتهای تازه‌ای در حال رشد و رسیدن به حد بلوغ و اقتدار بودند و، با اختراعات و داد و ستدهایی که می‌کردند، رفته رفته قویتر می‌شدند و جرئت آن پیدا می‌کردند که با مصریان پرهیزگار و از خود راضی، در بازرگانی و صناعت، به رقابت پردازند. مردم فنیقیه در کار ساختن کشتیهایی بودند که سه ردیف پاروزن داشت؛ با ساختن این کشتیها به جایی رسیده بودند که بتوانند تسلط بر دریا را رفته‌رفته از چنگ مصر خارج کنند. دوریها و آخایاییها برجزیرة کرت و جزایر دریای اژه مسلط شده (حوالی ۱۴۰۰ق‌م) در شرف ساختن امپراطوری بازرگانی خاصی برای خویش بودند؛ بازرگانان رفته رفته از راههای کاروانرو کوهستانی و صحرایی خاور نزدیک، که پیوسته در معرض دزدان و مهاجمان قرار داشت، سرخورده بودند و بیشتر کالاها، با خرج کمتر و امنیت بیشتر، به وسیلة کشتی، و از طریق دریای سیاه و دریای اژه به شهر تروا و کرت و یونان و، در آخر کار، به کارتاژ] =قرطاجنه[ و ایتالیا و اسپانیا حمل می‌شد. کار کشورهای واقع بر کناره‌های شمالی مدیترانه بتدریج رونق می‌گرفت؛ در عین حال کشورهای جنوبی این دریا رو به انحطاط و اضمحلال می‌رفت. مصر بازرگانی و ثروت و قدرت و هنر و، در آخر کار، غرور خود را نیز از کف داد؛ رقیبان وی، یکی پس از دیگری، بر سر‌آن تاختند و بر آن مسلط شدند و هر چه داشت به یغما بردند.

به سال ۹۵۴ق‌م، مردم لیبی از تپه‌های باختری به این سرزمین درآمدند و به خرابی در آن پرداختند؛ در ۷۲۲، حبشیان از جنوب هجوم آوردند و انتقام بندگیهای قدیم خود را گرفتند؛ در ۶۷۴، آشوریان از شمال سرازیر شدند و مصری را که در اختیار کاهنان بود خراجگزار خویش ساختند. مدت زمانی پسامتیک، امیرسائیس، توانست مهاجمان را دور کند و اجزای پراکندة مصر را به زیر پرچم خویش متحد سازد. در زمان حکومت دراز وی، و نیز در دورة جانشینانش، نهضتی در هنر فراهم شد که در تاریخ به نام «نهضت سائیسی» خوانده می‌شود. معماران و مجسمه‌سازان و شاعران و دانشمندان مصر به جمع‌آوری سنن و مخلفات فنی و ذوقی مکتبهای خویش پرداختند، و همة این گردآورده‌ها را مهیای آن ساختند که نثار قدم یونانیان کنند. ولی در سال ۵۲۵ق‌م، پارسیان، به رهبری کبوجیه، از کانال سوئز گذشتند و بار دیگر استقلال مصر ازمیان رفت. در ۳۳۲ ق‌م، اسکندر، هنگام بازگشت از آسیا، مصر را به صورت ایالتی از مقدونیه درآورد. در سال ۴۸ق‌م، قیصر روم به مصر درآمد تا پایتخت تازة آن، اسکندریه، را مسخر کند وبه کلئوپاترا پسری بدهد که وارث دو امپراطوری بزرگ قدیم باشد؛ ولی باید گفت که این آرزو هرگز جامة عمل به خود نپوشید. در سال ۳۰ق‌م، کشور مصر عنوان استانی از امپراطوری روم را پیدا کرد و نام آن از تاریخ قدیم محو شد.

دوبار دیگر، برای مدت کوتاهی، در مصر نهضتی پیش آمد: یکی آن زمان بود که قدیسان و آبای مسیحی به آبادکردن صحرا پرداختند، و سیریل آن اندازه هیپاتیا را در کوچه‌ها بر کشید تا جان داد (۴۱۵ میلادی)؛ و دیگر آنگاه که مسلمانان مصر را گشودند (حوالی ۶۵۰)

مصر در زمان هخامنشیان

سرزمین مصر در سال ۵۲۵ پیش از میلاد به تصرف کبوجیه/ کمبوجیه دوم، دومین پادشاه هخامنشی در آمد. با اینکه مصریان چندین بار شوریدند تا استقلال خود را باز یابند و یکبار نیز برای کوته زمانی موفق به این کار شدند، اما دوران فرمانروایی هخامنشیان بر مصر که به غلبه اسکندر مقدونی پیوسته شد، دوران پایان تمدن درخشان و دیرینهٔ مصر و پادشاهی بومی فراعنه بود.

از دوران فرمانروایی هخامنشیان بر مصر، آثار و یادمان‌های پرشماری برجای مانده است که بیشترین آنها از زمان داریوش بزرگ است. این آثار، از کوشش هخامنشیان برای سازندگی و اصلاحات اداری در مصر و نیز از روحیهٔ مدارای مذهبی آنان حکایت دارد. یکی از مهم‌ترین آثار بجای مانده از زمان داریوش در مصر، آبراهی است که رود نیل را به دریای سرخ پیوند می‌دهد. در طول مسیر این آبراه، تاکنون پنج ستون سنگی یادمانی از این پادشاه شناسایی شده است.

ساخت آبراهی که دریای سرخ (احمر) را به رود نیل و دریای مدیترانه متصل کند، سرگذشتی طولانی دارد. فراعنه مصر دستکم از هزاره دوم پیش از میلاد (و شاید از هزاره سوم) در اندیشه ساخت چنین آبراهی بوده‌اند و در زمان فرعون نخائو/ نخو (۶۰۹ تا ۵۹۴ پیش از میلاد) ساخت آبراه تا اندازه زیادی پیش رفته بود. 

ابوریحان بیرونی در «تحدید نهایات الاماکن»، از نخستین فرعونی که فرمان ساخت آبراه را داد با نام «ساسسطراطیس» یاد می‌کند؛ در حالیکه هرودوت (کتاب دوم، بندهای ۱۵۸ و ۱۵۹) نخائو را آغازگر ساخت آبراه می‌داند. هرودوت همچنین نقل می‌کند که کار ساخت آبراه را داریوش به پایان رسانید؛ اما بیرونی و دیودور سیسیلی (کتاب یکم، بند ۳۳) آورده‌اند که داریوش از بیم اینکه تفاوت سطح دریاها موجب آب‌گرفتگی مصر شود، از ادامه کار خودداری کرد و آبراه را نیمه‌تمام گذاشت. این دو تاریخ‌نگار متفقاً گزارش کرده‌اند که ساخت آبراه در زمان بطلمیوس دوم/ فیلادلفوس (۲۸۵ تا ۲۴۶ پیش از میلاد) دومین پادشاه سلسله بطالسه (بطلمیوسیان) به پایان رسید. اما گزارش هرودوت مطابق با سنگ‌نبشته داریوش است و از پایان ساخت آبراه و روان شدن کشتی‌ها در زمان همین پادشاه حکایت می‌کند.

نظر استرابو در این باره مطابق با بیرونی است. او گزارش می‌دهد که حفر این آبراه را نخستین بار «سوستریس» پیش از جنگ‌های تروا آغاز کرد و داریوش آنرا دنبال نمود. اما به همان دلیل پیش‌گفته از ادامه کار خودداری کرد (کتاب هفدهم، بند ۲۵). نام پادشاهی که استرابو نقل می‌کند، شباهت فراوانی با نامی دارد که بیرونی آورده است.

چنانکه در نقشه دیده می‌شود، بخشی از مسیر این آبراه باستانی با مسیر فعلی کانال سوئز (در عربی «قناة السُوَیْس») که در سال ۱۸۶۹ میلادی ساخت آن به پایان رسید، متفاوت است. کانال فعلی سوئز از شهر سوئز در شمال خلیجی به همین نام که در انتهای بن‌بست دریای سرخ/ احمر (دریای قلزم) واقع است، آغاز می‌شود و پس از عبور از دریاچه‌های تلخ و تمساح به بندر پورت سعید در کنار دریای مدیترانه (دریای مغرب) می‌رسد. اما مسیر آبراه باستانی فقط تا دریاچه تمساح با مسیر فعلی کانال مطابقت دارد و از این دریاچه به سمت غرب می‌پیچد و به شهر زقازیق (بوباستیس) می‌رسد که در کنار شاخابه‌ای از رود نیل واقع است.

تفاوت مسیر آبراه باستانی با امروزی در اهداف سازندگان آنها نهفته است. هدف از ساخت این آبراه در دوران باستان- برخلاف منظور سازندگان کانل سوئز امروزی- تنها پیوند دریای مدیترانه با دریای سرخ و اتصال آب‌های آزاد سرزمین‌های شرق و غرب نبوده است. بلکه هدف اصلی‌تر، پیوند دریاییِ شهرها و روستاهای بزرگ و پرشمار مصر و حاشیه رود نیل با سرزمین‌های شرقی و ایجاد راه آبی تجاری بوده است. به همین دلیل نیز هست که مسیر آبراه، دریای سرخ و رود نیل را به یکدیگر متصل می‌سازد.

کانال سوئز، کتیبه داریوش در مصر

مسیر آبراه باستانی و محل کتیبه های داریوش بزرگ
بازنگاری از غیاث آبادی، ۱۳۸۸
عکس هوایی کانال سوئز را در دانشنامه زمین ببینید.

آبراهی که در زمان فراعنه و داریوش برای اتصال دریای سرخ به رود نیل و دریای مدیترانه ایجاد شده است، دارای چهار بخش طبیعی و سه بخش مصنوعی است. بخش‌های طبیعی آبراه عبارتند از: ۱- دریاچه بزرگ تلخ، ۲- دریاچه تمساح، ۳- شاخابه‌ای از رود نیل، ۴- رود نیل. بخش‌های مصنوعی و حفاری شدهٔ آبراه عبارتند از: ۱- فاصله میان شهر سوئز تا دریاچه تلخ، ۲- فاصله میان دریاچه تلخ تا دریاچه تمساح، ۳- فاصله میان دریاچه تمساح تا شاخابه نیل که از وادی تومیلات می‌گذرد و به کنار شهر زقازیق می‌رسد. از اینجا به بعد کشتی‌ها از طریق شاخابه نیل به سوی رود نیل می‌رفته‌اند و سپس سوار بر نیل به شهرهای گوناگون عزیمت کرده و یا به دریای مدیترانه وارد می‌شده‌اند.

نظریه‌‌ای نیز وجود دارد که دریاچه‌های تلخ و تمساح بخشی از مسیر نبوده‌اند و آبراهه از کنار این دریاچه‌ها می‌گذشته است. در این باره استرابو نظر دیگری دارد. او نقل می‌کند که چون دریاچه تلخ بخشی از مسیر آبراه بوده است، آب شیرین رود نیل موجب رفع تلخی آن و عزیمت ماهی‌ها و پرندگان به آنجا شده است (کتاب هفدهم، بند ۲۵).

اکنون بخشی از این آبراه باستانی در ساخت کانال آبرسانی اسماعیلیه بکار رفته است.

داریوش پنج کتیبه بر روی سنگ گرانیت سرخ‌رنگ (سنگ سماق) در کنار این آبراه مهم نگاشته است که یادمانی از انجام این برنامه بزرگ و شگفت مهندسی و زمین‌پیمایی در عصر باستان است. سنگ‌ها بلندایی در حدود ۳ متر دارند و بومی استقرارگاه خود نیستند؛ بلکه از جای دیگری تهیه شده و پس از پایان سنگ‌تراشی در محل فعلی خود نصب گردیده‌اند. ظاهراً هر پنج نسخه رونوشتی از یکدیگر هستند و تفاوتی در مضمون با هم ندارند.

نخستین کتیبه در ابتدای آبراه و در نزدیکی شهر فعلی سوئز قرار دارد. دومین کتیبه در شهر شَلوف/ الشَلوفه است که امروزه در میانهٔ میدانی در این شهر جای دارد. سومین کتیبه در ابتدای دریاچه تلخ و در محل شهر فعلی کبریت/ کِبرِِت برپا شده است. چهارمین کتیبه در نزدیکی شهر سرابیوم/ سرابه‌اوم و پنجمین کتیبه نیز در نزدیکی تل مسخوطه/ تل‌المسخوطه قرار دارد.

هیچیک از این پنج کتیبه سالم باقی نمانده‌اند و آگاهی از محتوا و مضامین آنها با قیاس با یکدیگر و اصلاح بخش‌های منهدم شده هر کدام با بخش‌های سالم‌ مانده در نسخه‌ای دیگر ممکن می‌شود.

نخستین کتیبه را شارل دولسپس Charles du Lesseps در سال ۱۸۶۶ میلادی و در روند ساخت کانال سوئز شناسایی کرد و رونوشت‌های دیگر آن به مرور تا سال ۱۹۱۳ میلادی به دست آمدند.

سنگ‌های یادمانی داریوش بجز کتیبه‌ و فرمان او، دربردارندهٔ نقوش و نگاره‌هایی نیز هستند. شخص داریوش در یک سمت سنگ یادمان‌ها در جامه ایرانی و در برابر خدای ایرانی (اهورامزدا) و در سمت دیگر، در جامه فراعنه مصر و در برابر خدای مصری (خدابانو «نـوت/ نِت») دیده می‌شود. در هر دو سوی سنگ یادبودها، نشان خورشید/ گوی بالدار بر بالای سر او و خدایان در اهتزاز است. در بخش مصری کتیبه و در زیر نقش داریوش و نوت، نگاره‌هایی از نمایندگان سرزمین‌های تحت حاکمیت او در حالیکه زانو بر زمین زده‌اند، همراه با نام سرزمین متبوعه آنان به خط و زبان مصری ثبت شده است. مشابه این نگاره‌ها در پایهٔ تندیس سنگی داریوش که در مصر ساخته شد و در شوش بدست آمد نیز دیده می‌شود.

حضور داریوش در سنگ یادمان‌ها با تشریفات دوگانهٔ ایرانی و مصری، و نیز یادکرد توأمان او از خدایان ایرانی و مصری، نشانه‌ای دیگر از احترام ایرانیان به آیین‌ها و باورداشت‌های ملت‌ها و اقوام دیگر و حتی ملل مغلوب است.

سنگ‌نبشته‌های یادمانی داریوش بزرگ در کنار این آبراه با نام کلی کتیبه داریوش در سوئز و با نشان DZ شناخته می‌شوند. هر تخته‌سنگ دو رو دارد که در یک روی آن کتیبه‌هایی به خط‌ها و زبان‌های میخی فارسی باستان، عیلامی، اَکَدی (بابلی نو) و در روی دیگر، کتیبه‌ای به خط هیروگلیف و زبان مصری نویسانده شده است. متن‌های اکدی که در پایین‌ترین بخش سنگ‌ها قرار داشته‌اند، تقریباً بطور کامل از میان رفته و متن‌های عیلامی نیز بسیار آسیب دیده است. در متن هیروگلیف مصری که بخش‌هایی از آن سالم مانده است، مضامین و تعابیری وجود دارد که در متن فارسی باستان دیده نمی‌شود.

سالم‌ترین متن بازمانده به هیروگلیف در میان کتیبه‌های داریوش، نسخه‌ای است که در نزدیکی تل مسخوطه قرار دارد.

کتیبه داریوش بزرگ در مصر، کانال سوئز

سنگ‌نبشته داریوش در آبراه سوئز، نسخه تل مسخوطه، متن هیروگلیف
طرح‌ از کتاب داریوش و ایرانیان، نوشته والتر هینتس، ترجمه پرویز رجبی به نقل از پوزنر G. Posener
از آقای دکتر پرویز رجبی برای اهدای این کتاب و از آقای بهزاد فرهانیه برای آماده‌سازی و گرافیک آن سپاسگزارم.

در این متن، نام داریوش به آوای مصری آن یعنی «تریوش» در یک قاب بیضوی در میان تصویر او و تصویر خدابانو «نوت» نوشته شده است. او خود را و خدای خورشید را پسران نوت می‌خواند و یادآور می‌شود که به یاری و پشتیبانی نوت و کمانی که او تقدیم داشته، توانسته است همه دشمنانش را شکست دهد و همگان برایش خراج آورند و در خدمتش باشند. او همچنین تبار خود را یادآور می‌شود و می‌افزاید که نوت دستان خود را برای یاری‌اش دراز کرده است.

خط هیروگلیف مصری، نام داریوش
نام داریوش به هیروگلیف مصری: تریوش
بخش بزرگ شده‌ای از کتیبه بالا

در ادامهٔ متن هیروگلیف نام شماری از پادشاهان پیشین مصر و ایران و از جمله نام کورش آمده است که البته تا حد زیادی از میان رفته‌اند. نامبرداری و یاد نیک از پادشاهان پیشینِ یک ملت مغلوب و شکست‌خورده، کاری جوانمردانه و بسیار نادر و استثنایی در جهان باستان و حتی در دنیای امروز است.

اما سالم‌ترین متن فارسی باستان در میان رونوشت‌های گوناگون این کتیبه متعلق به نسخه‌‌های شَـلوف و کبریت است.

کتیبه فارسی باستان داریوش هخامنشی در مصر، کانال سوئز
سنگ‌نبشته داریوش در آبراه سوئز، نسخه ک
ادامه مطلب

+ نوشته شده در ۲۹/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۱۹ توسط hossein moosavi دسته : شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت ششم (مصر) نظر(0)

ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر

هرچند نخستین‌بار نبود که خبر کشف ارتش گمشده کمبوجیه در مصر و لیبی به‌گوش می‌رسد اما خبر این بار برخلاف دو بار گذشته به‌سرعت از سوی خبرگزاری‌های رسمی و روزنامه‌های سراسری کشور با استقبال روبه‌رو شد. همچنین خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های معتبر جهانی هم واکنش‌های متفاوتی به‌پیدایش ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر نشان دادند.

به نوشته «تهران امروز»، مساله تا جایی پیش رفت که «حمید بقایی» رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری از رئیس‌جمهور خواست تا اجازه اعزام باستان‌شناسان ایرانی را در قالب یک تیم باستان‌شناسی بین‌المللی به‌کشور مصر بدهد که با موافقت او روبه‌رو شد اما به‌یکباره زاهی حواس، دبیرکل شورای‌عالی آثار باستانی مصر اطلاعیه مطبوعاتی صادر کرد و ماجرای کشف بقایای ارتش کمبوجیه را از اساس تکذیب کرد. این‌بار هم مطبوعات ایران بدون کوچک‌ترین تردیدی واکنش نشان دادند تا ارتش کمبوجیه دوباره در صحرای مصر گم شود.

دوقلوهای افسانه‌ای

در زمانی که بسیاری از محوطه‌های تاریخی کشور در سکوت خبری به‌سر می‌بردند، دو برادر ایتالیایی به‌نام آنجلو و آلفردو کستیگلیونی که به‌خاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، «شهر طلا»، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند، ادعا کردند که گمشدگان ایرانیان در دو هزار سال پیش را پیدا کردند. فیلمی از آنها در فستیوال «روورتو» نشان داده شده که بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین پنج سال اعزام هیات باستان‌شناسی به‌این منطقه بود.براساس این فیلم، آنها در سال ۱۹۹۶ شروع به‌این فعالیت کردند. هیات باستان‌شناسی در کاوش‌های خود آهن‌آلاتی را در نزدیکی «سیوا» پیدا کردند.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673515.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کاوش ادامه می‌یابد و آنها به‌اجساد و استخوان‌های انسانی در یک گودال می‌رسند. آنها به‌این نتیجه می‌رسند که این گودال یک پناهگاه بود در برابر توفان‌های شن.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673636.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کاوش‌ها آنها را به ‌تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان می‌رساند. آنها همچنین حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستان‌شناسی یک بازوبند نقره‌ای، گوش‌آویز و چندین حلقه که شبیه تکه‌های گردنبند بوده‌اند پیدا می‌کنند.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673815.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673733.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111673908.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

تجزیه و تحلیل گوشواره‌ها آنها را به‌این نتیجه می‌رساند که این اشیا متعلق به‌دوران هخامنشی هستند.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111674321.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کرده‌اند و می‌گویند که بقایای لشکر «کامبیز» – کمبوجیه- نیز باید در این منطقه موجود باشد.


دوقلوهای ناقلا

زاهی حواس، دبیرکل شورای عالی آثار باستانی مصر اما به‌یکباره همه چیز را کتمان کرد. البته نه دریک کنفرانس مطبوعاتی بلکه در یک وب سایت. او می‌نویسد: «‌آنچه در روزنامه‌ها، خبرگزاری‌ها و اخبار تلویزیون از کشف بقایای ارتش کمبوجیه از قول برادران دوقلو گفته شده، بی‌اساس و گمراه‌کننده است. آن برادران هیچ ماموریتی در منطقه نداشته‌ و مجوزی نیز برای اینکار نداشته‌اند.»
اما سربازانی که این دو برادر از کشف آنها خبر داده‌اند براساس متون تاریخی در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایه‌های شن صحرا مدفون شده بودند. این سربازان بعد از هفت روز راهپیمایی در بیابان به‌ منطقه‌ای می‌رسند که هم‌اکنون با نام «الخرقه» شناخته می‌شود. پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آنها نیافت. هرچند این قصه از سوی بسیاری به‌عنوان افسانه تعبیر می‌شود اما هرودت در تاریخ خود به‌بادهای شدیدی اشاره می‌کند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گردبادها و توفان‌های شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت. از سوی دیگر، خبر کشف اجساد ۵۰ هزار سرباز هخامنشی از مصر به‌ایران رسید و دوباره تکذیب شد هیچ‌کس سراغی از باستان‌شناسان نگرفت.

مصر ۳۰۰ سال در سیطره ایران

شهریار عدل، باستان‌شناس نام‌آشنای ایران که به‌تازگی از کاوش علمی در ترکمنستان بازگشته به‌تهران‌امروز می‌گوید: شکی وجود ندارد که کمبوجیه لشکرکشی کرده و‌مصر را به‌تسخیر خود درآورده‌است. در این مسیر که چهارهزار کیلومتر بوده است قطعا سربازانی از بین رفته‌اند. بنابراین پیدا شدن اجساد آنها کاملا طبیعی است. اما عدل روی یک مساله‌ای تاکید می‌کند که همگان باید به‌آن توجه کنند. البته او اعتقاد دارد که آنچه دو برادر دوقلوی ایتالیایی روی آن انگشت گذاشتند همان ارتش کمبوجیه است. عدل می‌گوید: باید این مساله بررسی شود آنچه که باستان‌شناسان ایتالیایی می‌گویند واقعا متعلق به‌حمله کمبوجیه به‌مصر است یا خیر. او البته تنها خبر این کشف را شنیده و عکس‌های آن را ندیده است اما می‌گوید: ما الان می‌دانیم که سرنیزه‌های دوره هخامنشی به‌ چه شکلی بوده است. بنابراین این مساله می‌تواند ما را به‌درست یا غلط بودن آنچه این دو باستان‌شناس می‌گویند، برساند.

عدل هم از نحوه خبررسانی این کشف راضی نیست. او هم کمی مظنون است. می‌گوید: «مجموعه داده‌ها باید بررسی شود و پایه علمی داشته باشد. آنچه از نگاه او و سایر باستان‌شناسان واضح و غیرقابل‌انکار است، این است که مصر از زمان کمبوجیه تا داریوش سوم جزئی از شاهنشاهی ایران بوده است. او به‌وجود آثار بازمانده از این تاریخ در کنار رود نیل و دریای سرخ اشاره می‌کند و می‌گوید طبیعا ایران باید با داشتن ارتشی بزرگ و مجهز مصر را بخشی از سرزمین خود کرده باشد. اما او اعتقاد دارد، این موضوع که این ارتش همان ارتش کمبوجیه باشد نیاز به ‌بررسی دارد.
عدل گم‌شدن بخشی از ارتش کمبوجیه را استیلای ۳۰۰ ساله ایران برمصر در توفان شن اتفاقی عادی می‌داند.

سوال آخر

حاشیه پیرامون لشکر کمبوجیه به‌جدال بین باستان‌شناسان مصری ختم نشد. سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پس از این جدال بین برادران «کستیگلیونی» و «زهی حواس» مجبور به‌واکنش شد. مساله‌ای که سازمان میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری روی آن انگشت گذاشت، احتمال فشارهای سیاسی وارده از سوی دولت مصر به‌باستان‌شناسان برای تکذیب خبری است که واکنش‌های متفاوتی از سوی پژوهشگران کشورهای مختلف را در پی داشت. احتمالی که در میان افکارعمومی و آشنایان به‌حوزه‌های تاریخی و سیاسی هم قوت گرفت و دور از ذهن نیست با توجه به‌روابط ایران و مصر و رقابت‌های فرهنگی چنین فشاری به‌تیم باستان‌شناسی وارد شود. آن هم زمانی که مدت‌هاست کشورهای عربی از خواب قیلوله ما سود می‌برند وتلاش می‌کنند تا علاوه بر خلیج فارس، مشاهیر ایرانی را هم به‌اسم خودشان مصادره کنند.

به‌هرحال آنچه مسلم است در مصر کتیبه‌ای از داریوش هخامنشی وجود دارد که درباره حفر کانال سوئز و فتح مصر در مقاطعی از تاریخ باستان داد سخن داده است. بنابراین حضور ارتش ایرانیان در آن دوره تاریخی غیرقابل انکار است. برخی از روزنامه‌‌ها همچنان که بدون گفت‌و‌گو با باستان‌شناسان به‌درج خبر پرداختند بدون کوچک‌ترین تردیدی خبر کذب بودن آن را هم درج کردند. اما سوال اینجاست خبرنگارانی که نزدیک به‌ یک‌دهه گذشته در حوزه میراث فرهنگی کشور تربیت شده و قدرتی دوباره‌ به‌سازمان میراث فرهنگی بخشیده بودند، در این ماجرا کجا بودند؟ چرا سازمان میراث فرهنگی به‌جای دادن اطلاعیه و تکذیب و تردید هیچ‌گاه از خبرنگاران شناخته‌شده این حوزه و باستان‌شناسان به‌نام کشور دعوت نکرد تا در یک کنفرانس مطبوعاتی، این مساله را به ‌چالش بکشانند.

چرا یک برنامه‌تلویزیونی با حضور باستان‌شناسان نام‌آشنای کشور ترتیب نداد تا بتواند از زدن گره روی گره‌های گذشته جلوگیری کند. حتی اگر نتیجه نشان می‌دهد که ارتش کشف شده، کوچک‌ترین ارتباطی با کمبوجیه و خاندان هخامنشی نداشت آیا از ارزش تاریخی ایران که روزگاری مصر را در سیطره خود داشته، کاسته می‌شد یا آنقدر باید به‌حواشی این مساله پرداخته می‌شد تا اصل ماجرا به‌فراموشی سپرده شود؟ سوال آخر اینکه چرا در مسائل علمی و باستان‌شناسی به‌جای پاسخگو بودن باستان‌شناسان، روابط‌عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پاسخگوست؟ چرا باب گفت‌وگو بین متخصصان باز نمی‌شود تا ارتش‌های تاریخی ایران در توفان شن حواشی اتفاق‌های علمی گم نشوند.

خبر گزاری فارسی در تاریخ ۸:۳۰ نوشت :

حسن محسنی، سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در گفت‌وگو با خبرنگار اجتماعی فارس اظهار داشت: رئیس جمهوری درباره تعیین تکلیف وضعیت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی که در مصر شناسایی شده‌اند، وزارت امور خارجه و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را مکلف کرده است که در همین راستا جلسه‌ای در هفته جاری با حضور معاون رئیس جمهوری و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، نماینده دفتر حافظ منافع مصر در ایران، نماینده وزیر امور خارجه، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی، معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی و تعدادی از کارشناسان مرتبط برگزار می‌شود.
وی در ادامه گفت: در این جلسه مذاکراتی بین طرفین انجام می‌شود که عمده مباحث حول دو محور است، نخست اینکه میزان اهمیت شناسایی ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر از لحاظ دانش علمی که اضافه خواهد کرد و دوم اینکه راهکارهای پیشنهادی ایران برای کسب اطلاعات بیشتر درباره این آثار ایرانی در این جلسه مطرح می‌شود.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یکی از پیشنهادات ایران را که در این جلسه درباره آن تصمیم‌گیری خواهد شد اقدام برای اعزام هیئت باستان‌شناسی ایران به مصر اعلام کرد.
به گفته محسنی در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حتی اعضای هیئت باستان‌شناسی که احتمالاً به مصر اعزام خواهند شد را نیز تعیین کرده است و آمادگی کامل برای بررسی‌های بیشتر درباره این ۵۰ هزار سرباز را دارد.
وی در ادامه اظهار داشت: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری رایزنی‌هایی را نیز با دو باستان‌شناس ایتالیایی که این ۵۰ هزار سرباز هخامنشی را شناسایی کرده‌اند آغاز کرده است تا اطلاعات این افراد یا با حضور آن‌ها در ایران به کشورمان منتقل شود یا اینکه تیم باستان‌شناسی که از ایران به مصر اعزام می‌شود آن‌ها اطلاعات خود را در اختیار تیم ایرانی قرار دهند.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تصریح کرد: در جلسه‌ای که این هفته برگزار خواهد شد درباره نحوه تعامل ایران و مصر برای سرنوشت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی، تصمیم‌گیری نهایی می‌شود.
محسنی افزود: در مرحله‌ انعقاد تفاهم طرفین ایرانی و مصری، خبرنگاران رسانه‌های داخلی و خارجی نیز حضور خواهند داشت.

به گزارش فارس، طی هفته اخیر حمید بقایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در نامه‌ای به رئیس جمهور اعلام کرد: “طی روزهای اخیر بخشی از آثار “ارتش افسانه‌ای باستانی منتسب به کمبوجیه در کشور مصر ” توسط دو باستان‌شناس ایتالیایی به دست آمد.
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در اجرای یکی از مأموریت‌های اصلی خود که حفظ،‌ احیاء‌ و ثبت آثار و معرفی دستاوردهای عظیم تمدن بزرگ ایرانی- اسلامی در راستای ” توسعه پایدار مبتنی بر دانایی “، کشور عزیزمان است و به منظور تنویر افکار عمومی و بهره‌برداری از فرصت پیش آمده برای ارتقای فعالیت‌های باستان‌شناسی ایران اسلامی پیشنهاد می‌شود:
۱- با دستور حضرتعالی، وزارت امور خارجه طی مکاتبه با دفتر حافظ منافع کشور مصر در تهران،‌ خواستار برگزاری جلسه‌ای مشترک با مسئولان وزارت امور خارجه، نماینده تام‌الاختیار کشور مذکور و نماینده این سازمان نکات و مسائل مرتبط با این موضوع را از نقطه نظر سیاسی و دیپلماتیک بررسی کنند.
۲- با توجه به اهمیت موضوع در سطح بین‌المللی، سازمان متبوع پیشنهاد انجام کاوش باستان‌شناسی در قالب یک گروه متخصص را ارائه می‌کند تا با بررسی علمی و تخصصی موضوع توسط پژوهشگران و باستان شناسان نسبت به انعکاس توانمندی‌های فنی و علمی میهن اسلامی در سطح بین المللی اقدام شود. ”

محمود احمدی‌نژاد نیز در پاسخ به این نامه موافقت خود را اعلام کرده و دستوراتی نیز ارائه داد که متن این نامه به شرح زیر است:
” ثبت، ضبط و معرفی میراث مادی و معنوی ایران عزیز که عظمت و شکوه ملت بزرگ ما را در صحنه جهانی به نمایش می‌گذارد تکلیف مهم و تعیین کننده‌ای است که بر عهده یکایک هموطنان و به ویژه دولت جمهوری اسلامی ایران است.
سهم ایرانیان در پایه گذاری تمدن بشری، تکوین و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی بر جهانیان آشکار است و بدیهی است این نقش آفرینی بی بدیل جز از طریق حضور مؤثر و گسترده وسیعی از جغرافیای جهان میسر نیست و عمق دانش و بلندای بینش ایرانیان چندان است که در فرآیند توسعه قلمرو و حوزه نفوذ سیاسی ، آن‌که پیش از همه درخشید و در تاریخ به یادگار ماند ادبیات خداجو، آزادی‌بخش و عدالت گستر ایرانیان است.
در موضوع کشف اخیر نیز لازم است تلاش کافی در جهت بازبینی زوایا و وقایع تاریخی آن صورت پذیرد و اطلاع رسانی مناسب به ملت ایران و عموم مردم علاقمند جهان انجام شود.
استفاده از ظرفیت‌های کارشناسی ملی در موضوع میراث فرهنگی و بهره گیری از کارشناسان جهانی و ظرفیت‌های دیپلماسی و بین المللی مورد انتظار است. ”

به گزارش فارس، این سربازان در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایه‌های شن صحرا مدفون شده بودند.
این سربازان بعد از ۷ روز راه‌پیمایی در بیابان به منطقه‌ای می‌رسند که هم اکنون با نام “الخرقه ” شناخته می‌شود پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آن‌ها نیافت.
هرودوت در تاریخ خود به بادهای شدیدی اشاره می‌کند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گرد بادها و توفان‌های شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت.
داستان گم شدن ارتش کامبیز ـ کمبوجیه ـ اگر چه در خاطرها مفقود گشت و هیچ رد پایی از سربازان ایرانی بدست نیامد تا اغلب دانشگاهیان آن را داستانی خیالی بپندارند.
اما اکنون دو دانشمند باستان شناس ایتالیایی ادعا می‌کنند که شواهد برجسته ای یافته اند که ارتش ایران در توفان شنها دفن شده است. دو برادر ایتالیایی “آنجلو ” و “الفردو ” کستیگلیونی که به خاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، “شهر طلا ” ، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند ادعای جدیدی را مطرح کرده‌اند.
فیلم باستان شناسی که در فستیوال “روورتو ” نشان داده شده، بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین ۵ سال اعزام هیئت باستان شناسی به این منطقه است.آنها در سال ۱۹۹۶ شروع به این فعالیت کردند در ضمن اعزام هیئت‌های باستان شناسی آنها آهن آلاتی را در نزدیکی “سیوا ” پیدا کردند و در حالیکه آنها برروی منطقه کار می کردند، اجساد و استخوان‌های انسان‌هایی را در یک گودال یافتند و آنها این گودال را یک پناهگاه طبیعی در نظر گرفتند آن یک صخره به طول ۱۱۴٫۸ فوت و ۵٫۹ فوت عرض و ۹٫۸ فوت عمق یافتند از این پناه‌گاهای طبیعی زیاد در صحرا یافت می شود اما این یکی در آن منطقه تنها پناهگاه بوده است و اندازه آن برای پناه بردن و در امان ماندن از توفان شن مناسب است. اما فلزیاب‌های یک باستان شناس مصری تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان پیدا کرد.
حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستان شناسی یک بازوبند نقره‌ای پیدا کرد و همچنین گوش آویز و چندین حلقه که شبیه تکه‌های گردنبند بوده‌اند.
تجزیه و تحلیل گوشوارها بر اساس عکس‌های بدست آمده نشان می‌دهد که آنها مطمئنا به دوران هخامنشیان تعلق داشته‌اند و حلقه‌های کروی که از نقره ساخته شده‌اند و یک آویز کوچک از نقره که در پنج قرن قبل از میلاد مسیح در ترکیه بدست آمده است مشابه همین آویز است. آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کرده‌اند و می‌گویند که بقایای لشکر “کامبیز ” ـ کمبوجیه ـ نیز باید در این منطقه موجود باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۵/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۷ توسط hossein moosavi دسته : ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر نظر(0)

شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت پنجم(پاسارگاد)


مجموعه میراث جهانی پاسارگاد مجموعه‌ای از آثار باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در منطقهٔ پاسارگاد شهرستان مرودشت در استان فارس واقع شده‌است.

این مجموعه دربرگیرندهٔ ابنیه‌ای چون کاخ دروازه، پل، کاخ بار عام، کاخ اختصاصی، دو کوشک، آب‌نماهای باغ شاهی، آرامگاه کمبوجیه، استحکامات دفاعی تل تخت، کاروانسرای مظفری، آرامگاه کوروش بزرگ، محوطهٔ مقدس و تنگه بلاغی است.

این مجموعه، پنجمین مجموعهٔ ثبت‌شده در فهرست آثار میراث جهانی در ایران است که طی جلسه یونسکو که در تیرماه سال ۱۳۸۳ در چین برگزار شد به علت دارا بودن شاخص‌های فراوان با صد در صد آرا در فهرست میراث جهانی به ثبت رسید.

 پاسارگاد

مجسمه بالدار پاسارگاد، منسوب به کورشکتیبه‌ای دوسطری که به زبان‌های پارسی، عیلامی و بابلی بر روی دو جزء سنگی در کاخ‌های عمومی و خصوصی کوروش در پاسارگاد قرار دارد، به باستان‌شناسان اطمینان می‌دهد که بناهای پاسارگاد به دستور کوروش بنا شده اند.

پاسارگاد در دشتی مرتفع به ارتفاع ۱۹۰۰ متر از سطح دریا، در حصار کوهستان واقع شده‌است. در سده هفتم قمری اتابکی از سلغریان فارس درنزدیک آرامگاه کورش مسجدی ساخت که در آن از سنگ کاخ‌ها استفاده شده‌بود. به مناسبت جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران در سال ۱۹۷۱ این سنگها دوباره به جاهای اصلی خود بازگردانده شدند. کاخ محل سکونت بی تردید نشان از تاثیر و نقش معماری یونانی دارد. ظاهراً هنگامی که کورش در سال ۵۴۵ پیش از میلاد سارد (پایتخت لیدی، شهری در غرب ترکیهٔ امروزی) را به تصرف درآورد به شدت تحت تاثیر بناهای مرمرین شاهان لیدی قرار گرفته است. چه بسا او همان زمان شماری از اساتید اهل لیدی را در پاسارگاد به کار گماشته است. در کاخ تناسب جذاب سنگهای مرمر تیره و روشن، مخصوصاً در پایه‌ها، جلب نظر می‌کند. این سنگها از پیرامون سیوند آورده شده است

 پیشینه

سرزمین پارس زادگاه هخامنشیان بوده‌است. خاندان پارس، که به رهبری کوروش دوم (که از ۵۲۹ تا ۵۵۹ پیش از میلاد سلطنت نمود) در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، بر مادها پیروز شدند. بر پایهٔ سنت، کوروش دوم این منطقه را به پایتختی انتخاب کرد، زیرا در نزدیکی منطقه‌ای بود که بر ایشتوویگو پادشاه ماد پیروز شد. این اولین پیروزی، پیروزی‌های دیگری چون غلبه بر لیدی، بابل نو، و مصر را به دنبال داشت. امپراتوری هخامنشی بعداً توسط پسر او کمبوجیه (۵۲۲ تا ۵۲۹ پیش از میلاد) و داریوش اول (۴۸۶ تا ۵۲۱ پیش از میلاد) تحکیم و گسترش یافت. از کوروش در انجیل به عنوان آزادی‌دهندهٔ بابل و کسی که یهودها را از تبعید بازگردانده یاد شده‌است.

در ۷۰ کیلومتری جنوب پاسارگاد، داریوش بزرگ پایتخت نمادین خود شهر پارسه (شاعری یونانی این شهر را پرس پلیس نام نهاد) را بنیان نهاد. تا هنگامی که اسکندر از مقدونیه در سال ۳۳۰ پیش از میلاد امپراتوری هخامنشی را تسخیر کرد، پاسارگاد یک مرکز مهم سلسله‌ای باقی ماند. به گفتهٔ نویسندگان باستانی، مانند هرودوت و آریان (گزنفون)، اسکندر آرامگاه کوروش را محترم شمرده و آن را بازسازی نمود.

در دوره‌های بعدی، از تل تخت هم چنان به‌عنوان یک دژ بهره‌برداری می‌شد، حال آن که کاخ‌ها متروک شده و از مصالح آن دوباره استفاده شد. از سدهٔ هفتم به بعد، آرامگاه کوروش به نام آرامگاه مادر سلیمان خوانده می‌شد، و به یک مکان زیارتی تبدیل شد. در سدهٔ دهم یک مسجد کوچک در گرد آن ساخته شد، که تا سدهٔ چهاردهم از آن استفاده می‌شد. این محوطه توسط مسافرین طی سده‌ها بازدید شده، که باعث از دست رفتن تدریجی اجزا گوناگون آن گشته‌است.

طبق نوشته‌های هرودوت ، هخامنشیان از طایفهٔ پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسلهٔ آنها هخامنش بوده‌است. نامدارترین رئیس اتحادیه قبائل پارس در نیمه قرن ٧ پ م چیش پیش دوم است که تا سال ۶۴۰پ م ریاست قبائل پارس را در دست داشت. او چیش پیش پور کوروش پور کمبوجیه پور چیش پیش پور هخامنش بود، که همه شان رؤسای قبائل پارس بودند. اگر برای هر کدام از اینها حدود ٤٠ سال در نظر بگیریم، میتوان گفت که در زمانی که پارسها در منطقهٔ پارسوای مذکور در سند آشوری (یعنی سال ۸۳۴ پ م ) اقامت داشته‌اند، ریاستشان در دست هخامنش بوده است.

هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکرده طایفهٔ پاسارگاد از طایفه‌های پارسیان بوده‌است. هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس آنشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از اینرو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسلهٔ هخامنشی (۵۵۰-۳۳۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند. مهم‌ترین سنگ نوشتهٔ هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگ نبشتهٔ بیستون بر دیواره كوه بیستون است. سنگ نوشتهٔ بیستون بسیاری از رویدادها و كارهای داریوش اول را در نخستین سال‌های حكمرانی‌اش كه مشكل‌ترین سال‌ها حكومت وی نیز بود. به طور دقیق روایت می‌كند. این سنگ نوشته عناصر تاریخی كافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست و همچنین در سایت مذكور دربارهٔ شخصیت كوروش هخامنشی آمده‌است كه : همهٔ نشانه‌ها بیانگر آنست كه هدف كوروش از جنگ و كشور گشایی ایجاد یك جامعهٔ جهانی مبتنی بر امنیت و آرامش و دور از جنگ و ویرانگری بوده‌است. كوروش در لشكركشیها و پیروزیهایش با ملل مغلوب در نهایت بزرگواری رفتار كرد و عناصر حكومتی پیشین را مورد بخشایش قرار داده در مقامهایشان ابقا كرده مطیع و منقاد خویش ساخت. كوروش بزرگ با ایمان استواری كه به اهورامزدا داشت جهانگشایی را به هدف برقرار کردن آشتی و امنیت و عدالت و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد و در فتوحاتش به حدی نسبت به اقوام مغلوب بزرگمنشی و مهر و عطوفت نشان داده‌بود که داستان رأفتش به همه جا رسیده بود.

‌شایان ذکر است که پاسارگاد نام یک آثار باستانی مشهور در منطقه بوده که مورد علاقه و توجه جهانیان بویژه علاقه‌مندان به میراث ملل می‌باشد،بر این مبنا استانداری و وزارت کشور بعد از تصمیم به ایجاد شهرستان در آن منطقه و برای برجسته نمودن و زنده نگه داشتن نام و یاد پاسارگاد در سطح ایران و جهان ترجیح داد نام پاسارگاد را بر شهرستان جدیدالتأسیس قرار دهد»از طرف دیگر بانیان احداث مجموعهٔ پاسارگاد ، دولت هخامنشی بوده‌است که مسئولین محترم وزارت کشور و استانداری با تأسیس بخش هخامنش در برجسته‌تر نمودن آثار کوروش هخامنشی تلاش مضاعفی از خود نشان داده‌است چرا که فرزندان هخامنش پس از کسب قدرت و تشکیل دولت مستقل نام دولت را به احترام رئیس قبائل پارس به نام هخامنش نامگذاری کرده‌اند و این امر نشان دهندهٔ احترام و جایگاه بلند هخامنش در بین قبائل پارس بوده‌است که مسئولین محترم وزارت کشور و استانداری فارس با نکته سنجی و ظرافت تمام این مسئله را مورد توجه قرار داده‌اند.

 ثبت جهانی پاسارگاد توسط یونسکو

 معیارهای ثبت جهانی پاسارگاد

پاسارگاد، جمهوری اسلامی ایران به سال ۱۳۸۳ خورشیدی مطابق با سال ۲۰۰۴ میلادی بر اساس بندهای یکم، دوم، سوم و چهارم معیارهای فرهنگی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید:

  •  پاسارگاد نخستین نشانه بارز معماری سلطنتی هخامنشی است.
  •  پایتخت شاهنشاهی پاسارگاد را کوروش بزرگ با مشارکت مردمان گوناگون امپراطوری که بنا نهاده بود ساخت این حرکت به صورت یک مرحله بنیادی در تحول هنر و معماری کلاسیک ایران درآمد.
  •  محوطه باستان شناختی پاسارگاد با کاخ ها، باغ‌ها و آرامگاه کوروش بزرگ بنیان گذار سلسله هخامنشی یادبودی استثنایی از تمدن هخامنشیان در ایران است.
  •  مجموعه چهار باغی پادشاهی که در پاسارگاد بنیان گذاشته شده به صورت نمونه‌ای مادر برای این گونه معماری و طرح ریزی در آسیای غربی در آمد.

 اطلاعات اولیه

دولت طرف: جمهوری اسلامی ایران
نام ملک: پاسارگاد
موقعیت: استان فارس
تاریخ دریافت: ۳۰ ژانویه ۲۰۰۳
طبقه بندی: مطابق طبقه‌بندیهای دارایی‌های فرهنگی شرح داده شده در مقالهٔ ۱ از پیمان نامهٔ میراث جهانی سال ۱۹۷۲، این یک محل باستانی است.
شرح مختصر: پاسارگاد اولین پایتخت سلسله‌ای امپراتوری هخامنشی بود که توسط کوروش دوم در قرن ششم قبل از میلاد ساخته شد. کاخهای آن، طرح باغها، هم چنین آرامگاه کوروش نمونه‌های برجسته‌ای از اولین مرحلهٔ تکامل هنر و معماری سلطنتی هخامنشیان هستند، و یک گواهی استثنایی از تمدن ایرانی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۴/۸/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۳۲ توسط hossein moosavi دسته : شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت پنجم(پاسارگاد) نظر(0)

مقاومت اریو برزن

کنون گویمت رویدادی دگر زتاریخ دیرین این بوم و بر

چواسکندرآمد به ملک کیان یکی گرد فرمانده قهرمان

به ایرانیان داد درس وطن در این ره گذشت از سروجان وتن

که فرزند نام آور میهن است مر آن شیردل آریو برزن است

چو اسکندر آهنگ ایران نمود همه آگهان را هراسان نمود

جهانگستری فکروسودای او جهانگیری اندیشه و رای او

چو موج شتابنده میراند پیش بشد کار دارا بسختی پریش

سرانجام دارا در آمد ز پا از این بار شد پشت ایران دوتا

بسی شهرها راسکندر گشود بجز پارس چون راه دشوار بود

گذرگاه او تنگه ای بود تنگ دو سویش همه صخره و کوه و سنگ

همه سنگها بود ره ناپذیر همه صخره هایش کهنسال و پیر

در آن تنگه سردار ایران سپاه بر اسکندر و لشکرش بست راه

چو کوهی سر افراشت بر آسمان که تا ره بود بسته بر دشمنان

پس از روزها پایداری و جنگ پس از هفته ها کارزار و درنگ

سکندر نیارست از آن ره گذشت به کارش فروماند و درمانده گشت

سر انجام فکری سکندر نمود پی چاره تدبیر دیگر نمود

بگفتا به سردار ایران سپاه که بگذر ز پیکار و بگشای راه

بخشم تو را بر همه مهتری از این پس تو سردار اسکندری

ولی آریو برزن پاکدل پی پاس این خاک و این آب و گل

به اسکندر از خشم پاسخ نداد چو کوهی فراروی او ایستاد

سرانجام نابخرد گمرهی به دشمن نشان داد دیگر رهی

چو اسکندر از تنگه آمد فراز ز نو آریو برزن چاره ساز

گران پاتر از صخره های بلند بپا ایستاد اندر آن تنگ بند

بدین گونه ره بر سکندر ببست بر او آشکار و مسلم شکست

بدانست جز مرگ در پیش نیست وراتا عدم یک قدم بیش نیست

چو نزدیک شد لحظه واپسین به میدان آورد گفت این چنین:

بدان ای سکندر پس از مرگ من پس از از ریزش آخرین برگ من

گشایی در پارتوانی س را نهی بر سرت افسر پارس را

به تخت جم و کاخ شاهنشهان قدم چون نهی با دگر همرهان

مبادا شوی غره از خویشتن که ایران بسی پرورد همچو من

چو اسکندر این جانفشانی بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید

به آهستگی گفت با خویشتن که اینست مفهوم عشق وطن

اگر چند آن آریا مرد گرد پی پاس ایران زمین جان سپرد

ولی داد درسی به ایرانیان که در راه ایران چه سهل است جان

ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۳/۸/۱۳۸۹ساعت ۰۹:۱۸ توسط hossein moosavi دسته : نظر(0)

شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت چهارم (پارسه)

در دوره هخامنشیان چند شهر مرکز اداری و سیاسی کشور بود. شهرهای بابل و شوش بیشتر در فصل زمستان و شهر همدان در فصل تابستان مورد استفاده قرار می‌گرفت.
افزون بر سه شهر یاد شده، دو شهر پاسارگاد و تخت جمشید یا پارسه از مراکز بسیار مهم اداری و حکومتی بودند که از جنبه آیینی، مذهبی و تشریفاتی نیز اهمیتی خاص داشتند، چنان که آرامگاه برخی از پادشاهان هخامنشی در این دو شهر اخیر ساخته و آثاری از بعضی از آنها باقی مانده است.

The image “http://www.javanblog.com/uploads/p/10111362608.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

نام درست و اصلی مجموعه مشهور به تخت جمشید و سکونت گاه واقع در نزدیک آن، " پارسه" بود.
پارسه مکان برجسته یک شهر در فرهنگ یونانی است که به نام اکروپل مشهور بوده است. براساس مطالعات تاریخی یونانی‌ها پارسه را پرسپولیس می‌نامیدند، ضمن این که بخش بلند مرتبه پارسه را پولیس می‌نامیدند.
این نام از اسم قوم پارس که هخامنشیان رهبری آن را بر عهده داشته و ایالت فارس یا پارس که بسیاری از آنان در آن اقامت گزیده بودند، در سنگ نبشته خشایارشاه بر در گاه ورودی تخت موسوم به " دروازه ملل " و نیز در بعضی لوحه‌های عیلامی ( از محل ساختمان خزانه و باروی تخت جمشید به دست آمده ) به تخت جمشید با عنوان " پارسه " اشاره شده است .
بخش حاکم نشین و ارگ شهر پارسه دارای کارکرد سیاسی مذهبی ویژه‌ای بوده و به دلیل اهمیت کارکرد در معماری این بخش، از سنگ‌های ماندگار استفاده شده است.
این در حالی است که بیشتر سازه‌های شهر پارسه را خشت‌های بزرگ و آجر تشکیل می‌دهند که با گذشت زمان از هم پاشیده شده‌اند.
به نظر می رسد پارسه در میان اقشار جامعه و به ویژه حکومت پارسه‌ها در یکی دو هزاره نقش مهمی ایفا کرده باشد. این شهر در دوره پیش از هخامنشیان نیز از جمله شهرهای مهم بوده است.
بر اساس شواهد موجود آثار عیلامی نیز در این شهر مشاهده شده است همچنین پس از سقوط دولت هخامنشی نیز باز حیات اجتماعی در پارسه تداوم داشته است.
بر اساس کاوش‌های هرتسفلد سلسله‌های محلی پارسه نیز در این شهر حضور داشته‌اند البته در عین حال اطلاعات باستان شناسان از دوره ساسانی شهر کم‌تر از سایر دوره‌ها است.
به نظر می‌رسد با یک جابه‌جایی، شهر پارسه جای خود را به شهر استخر داده، اما از کیفییت و کمیت این جابه‌جایی اطلاعات چندانی در دست نیست، اما به هر حال شهر استخر با فاصله چند کیلومتری پارسه شکل گرفته است.
در یک چشم‌انداز کلی شهر استخر از نظر حوزه جغرافیایی جزئی از شهر پارسه به شمار می‌رفته است.
این شهر از دوره عیلامی تا ۱۰۰ هزار سال پیش از میلاد مسیح تا حداقل هزار سال پس از میلاد مسیح نقشی جدی در جنوب ایران داشته است.
این شهر مهمترین مرکز حکومت فارس بوده به طوری که خاستگاه آن را در دوره هخامنشی سلوکی اشکانی ساسانی مشاهده می‌کنیم.
این در حالی است که پادشاهان ایرانی مشروعیت سیاسی مذهبی و حکومتی خود را در معبد آناهیتای شهر استخر دریافت می‌کردند.
این امر بیانگر این مطلب است که تمرکز فرمانروایی کشور از تفکر و ساختار موجود در این شهر، ناشی می‌شده است.
البته علاوه بر شیوه‌های معماری و سنت‌های اصیل پارسی، عناصر معماری و هویت اصیل ایرانی در این شهر شناسایی و معرفی شده است.
در حقیقت ساختارها و بنیادهای فکری و تمدن فرهنگ ایران در این حوزه بدست آمده است.
بیش از ۶۰ هزار کیلومتر مربع از پارسه در برزن واقع در جنوب تخت جمشید در سال ۱۳۵۳ توسط علی اکبر تجویدی کاوش شد.
البته شهرتاریخی پارسه توسط باستان شناسان ایرانی هم چون علی سامی ، علی اکبر تجویدی ، عیسی بهنام، محمود موسوی ، محمد تقی مصطفوی و شاپور شهبازی مورد بررسی و کاوش قرار گرفته است.
تخت جمشید ( پارسه ) با شماره ۲۰ در شهریور ماه سال ۱۳۱۰ شمسی در فهرست آثار ملی و در سال ۱۳۵۸ درفهرست میراث جهانی قرار گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۵ توسط hossein moosavi دسته : شهرهای امپراطوری هخامنشی قسمت چهارم (پارسه) نظر(0)

همسر کوروش بزرگ

كوروش كه يكی از برزگمردان تاريخ ايران زمين است. در طول زندگی خود نيز به يگانه همسر خود وفادار بود و هرگز با زنی ديگر ازدواج نكرد.

همسر كوروش كاساندان نام داشت وی دختر فرناسپه از شاهان هخامنشی بود.

كوروش از كاساندان تنها زن زندگی اش 5 فرزند با نام هاي كمبوجيه – برديا – آتوسا - ركسانا – آرتيستونه داشت.

كاساندان ملكه ايران در 6 نوامبر سال 539 پيش از ميلاد درگذشت. هنگام مرگ وی در بابل شش روز عزای عمومی اعلام شد. و به نقل از هردوت تاريخ نويسی يونانی پس از مرگ وی كوروش در اندوهی بيكران فرورفت. و به احترام همسرش برای هميشه تنهايی را برگزيد و ديگر بار ازدواج ننمود.

واينچنين است كه كورش ويژگی هاي خود را به حد كمال می رساند و مايه افتخار ايرانيان حقيقی مي گردد.

كوروش افتخار تمام ايرانيان در آن زمان چنان انديشه های والايی داشت كه شايد اكنون نيز نتوان آن را يافت.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۱/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۲:۱۹ توسط hossein moosavi دسته : نظر(0)

کتیبه داریوش بزرگ در شوش

از داریوش بزرگ، کتیبه‌های فراوانی در شهر شوش به دست آمده است که بر روی سنگ‌های مرمرین، پاستون‌ها، لوح‌های گلین و یا بر آجر نگاشته شده‌اند. بیشتر این کتیبه‌ها، مانند دیگر نبشته‌های هخامنشی به سه خط و زبان فارسی باستان، عیلامی و بابلی هستند. متن زیر گزارش فارسیِ یکی از مهمترین کتیبه‌های داریوش بزرگ، یعنی کتیبه پنجم او در شوش (DSe) است که در آن اندیشه‌های داریوش در زمینه صلح‌جویی و همبستگی سرزمین‌ها، آبادانی و سامان شهرها، پاسداشت ناتوانان، پایندگی میهن و بسا نکات مهم دیگر آمده است. این کتیبه کوتاه، همراه با نویسه اصلی میخیِ فارسیِ باستان، آوانوشت و برخی توضیحات از سوی این نگارنده در دست چاپ است و ترجمان آسان‌خوانِ آن در اینجا منتشر می‌شود.

بند 1 خدای بزرگ است اهورامزدا؛ که بیافرید این زمین را؛ که بیافرید آن آسمان را؛ که بیافرید آدمی را؛ که بیافرید از برای آدمی شادی را؛ که داریوش را شاهی فرا داد. یک شاه از بسیاران، یک فرمانروا از بسیاران.

 

بند 2 من داریوش، شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه سرزمین‌هایی با گوناگون مردمان، شاه در این زمین بزرگ، پهناور و دورکرانه. پسر ویشتاسپ، یک هخامنشی، یک پارسی، پسر پارسی، یک آریایی، آریایی‌تبار.

 

بند 3 گوید داریوش شاه: بخواست اهورامزدا، این است سرزمین‌هایی که جز از پارس دارم. آنانرا فرمان راندم. مرا خراج گذاردند. آنچه گفتِ من به آنان بود، چنان کردند. قانون من آنانرا پایید: ماد، خوزیه، پارت، هرات، بلخ، سغد، خوارزم، سیستان، آراخوزی، ثَتَه‌گوش، مَکا، گندارَه، هند، سکاییانِ هوم‌نوش، سکاییانِ تیز خود، بابل، آشور، اّرَبیه (عربیه)، مصر، ارمنیه، کاپادوکیه، اسپارت، یونانیان این سوی دریا و آن سوی دریا، اسکودر، حبشیان، کاریان.

 

بند 4 گوید داریوش شاه: بسا بد کرداری شده بود، من به نیکی گردانیدم. سرزمین‌ها به دیگری بر می‌تاختند و یکی دیگری را فرو می‌کوبید. من بخواست اهورامزدا چنان کردم که یکدیگر را نکوبند. هر کدام در ماندگاه خود هستند. از این قانون من بیمناکند که: زورمند، ناتوان را نمی‌کوبد و نابود نمی‌کند.

 

بند 5 گوید داریوش شاه: بخواست اهورامزدا، بسا کارها که نابسامانیده شده بود؛ من آنرا بسامانیدم. گذر زمان، باروی شهر . . . را برافکنده بود و بازساخت نشده بود؛ من بنیان باروی دیگری برآوردم. چنان که مانَد تا آینده‌ها.

 

بند 6 گوید داریوش شاه: اهورامزدا و دیگر بغان، بپایند مرا و نوشتارهای مرا و خانه/ میهن مرا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۰/۸/۱۳۸۹ساعت ۰۸:۳۴ توسط hossein moosavi دسته : کتیبه داریوش بزرگ در شوش نظر(1)

شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت سوم (شوش)

شوش (سوزا) شهری باستانی واقع در یکصد و پنجاه کیلومتری شرق رود دجله در استان خوزستان از دوران امپراتوری ایلامیان، پارسها، و پارتها است.علاوه بر یک شهر باستانی، به سبب اخلاص مسلمانان شیعه و یهودیان ایران به حضرت دانیال، شوش یک دهکدهٔ مسکونی است.

شوش یکی از قدیمیترین سکونتگاههای شناخته شدهٔ منطقه است، احتمالاً به سال ۴۰۰۰ پیش از میلاد پایه گذاری شده، با وجود اینکه نخستین آثار یک دهکدهٔ مسکونی در آن مربوط به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد هستند.

شهر باستانی شوش روزگاری مرکز برخورد دو تمدن مهم بوده، که هریک به سهم خود در دیگری تأثیر داشته است، یکی تمدن جلگه میانرودان ودیگری تمدن خود فلات ایران. قرار گرفتن این منطقه در شمال خلیج فارس و نیز همسایگی با میانرودان در پیدایش این وضع ویژه تأثیر بسیاری داشته است.

نبرد خونین آشور بانیپال بر ضد شوش در این نقش برجسته ثبت گردیده است، که غارت شهر شوش را در ۶۴۷ پیش از میلاد نشان می‌دهد. در اینجا آتش از شهر زبانه میکشد، در حالی که سربازان آشوری شهر را با کلنگ و دیلم واژگون می‌کنند و غنایم را به خارج از شهر حمل می‌کنند.

شوش در دوره هخامنشیان شکوه گذشته خویش را باز یافته وچهار راه شرق وغرب گردید. با توجه به اهمیت و موقعیت جغرافیایی و سیاسی خاص شوش بود که راههای بسیاری و به ویژه راه بزرگ موسوم به «راه شاهی» ارتباط این شهر را به نقاط گوناگون جهان برقرار کرد.

اده شاهی که در دوره هخامنشیان و به دستور داریوش بزرگ ساخته شد، شهر شوش، پایتخت سیاسی دولت هخامنشیان را به پاسارگاد، تخت جمشید و دیگر شهرهای امپراتوری، از جمله شهر نامی سارد پایتخت کشور لیدی پیوند می‌‌داد.

می‌توان گفت اداره سرزمین پهناور ایران وحفظ امنیت آن و انتقال سریع یگان‌های نظامی و گسترش بازرگانی و ترابری و تسهیل در امر مسافرت از مهم‌ترین عوامل ساخت و گسترش شبکه راه‌ها در این دوره بوده است .

از سوی دیگر ایجاد راهها و برقراری امنیت و تسهیل و بازرگانی، خود موجب پیوند و آشنایی ملتهای گوناگون گردید که این امر مایه انتقال فرهنگ‌ها و باورهای گونه‌گون گردید وبسیاری از نظرات فلسفی و باورهای دینی از این راه میان ملتها مبادله شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۳۷ توسط hossein moosavi دسته : شهر های امپراطوری هخامنشی قسمت سوم (شوش) نظر(0)

داریوش بزرگ

داریوش پسر ویشتاسپه زمانی پا به دنیا گذاشت که کوروش بر تخت دیا اکو(پادشاه ماد) نشسته و دولت جهانی خود را آغاز کرده بود.و زمانی که خرد سال بود مادر و دایگان خود را ترک گفته و به دربار شاه رفت. او هر روز کوروش را هنگام کار می دید و اصول و کردار سیاست را از او می آموخت. داریوش به سرعت روح کوروش این فرمانروای نابغه را در خود یافت.

هنگامی که داریوش 20 ساله شد مانند دیگر نجبای ایرانی می بایست وارد خدمات لشکری و سیاسی می شد بدین ترتیب داریوش دز زمان مرگ ستاره بزرگ هخامنش (کوروش) در کنار وی و در عرصه سیاست حضور نداشت و کار خود را با تاج گذاری کمبوجیه آغاز کرد.

در داریوش علاوه بر خصوصیات نجبای ایرانی روشن بینی، مقامات روحی بزرگ، نیک نفسی و سلامت ذات نیز دیده می شد. اندیشه داریوش شب و روز سرنوشت دولت کوروش بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۴ توسط hossein moosavi دسته : داریوش بزرگ نظر(0)

نام هخامنشیان

با درود

هخامنشیان این نام را از اولین رهبر قوم خود یعنی هخامنش

گرفته اند. حال جالب است بدانید که هخا به معنی (دوست)

و منش به معنی (اندیشیدن) است. و این نشان می دهد که

هخامنشیان به دو مسئله دوست واندیشیدن توجه بسیار

داشته اند. در واقع توجه به مفاهیم اخلاقی از خاصییت انها

بوده است واین در نامی که برای خود در نطر گرفته اند نیز

نمایان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۶/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۲۷ توسط hossein moosavi دسته : نظر(0)